ایران و فلسفه یونان / پروفسور مری بویس - بخش اول
|۱۰:۱۴,۱۳۹۷/۱۲/۱| بازدید : 432 بار

 

ترجمه: همایون صنعتی‌زاده

اشاره: شاید نتوان کسی را یافت که چون از او درباره خاستگاه فلسفه بپرسند، جایی جز یونان باستان را نشان دهد؛ اما پروفسور بویس آغازگران فلسفۀ یونانی را دانش‌آموختگان مکتب زرتشت می‌داند، هرچند به مذاق غربیان خوش نیاید که دوست دارند تاریخ علوم را به هر شکلی که شده به یونان برسانند. این مطلب از کتاب «تاریخ کیش زرتشت» (انتشارات توس) برگرفته شده است.

 

الف) فلاسفۀ میلتوس

در زمینه دشوار و پیچیدۀ تماس‌های فرهنگی، آشکارا لازم است به علل و وسایل نفوذهای گوناگون که در زمان‌ها و مکان‌های معین محسوس بوده‌اند، توجه شود. تعلیمات زرتشت به سبب اصالت فطری و ساختار یکدست و منطقی که دارد، به نظر می‌آید روی هم رفته بیشتر، جنبۀ مؤثر داشته است تا متأثر، و انگیزۀ نیرومند نوآوری در باورها و اندیشه‌ها جاافتاده و ثابت شده بود. ظاهراً نخستین محل تماس، در شهر میلتوس، واقع بر مصب رود میندر (Meander) در کرانه‌های غربی آسیای صغیر۱ بوده است. بندر میلتوس به سبب لنگرگاه‌های بسیار مناسب، قدرت بازرگانی و اقتصادی به دست آورده، در سواحل [دریای سیاه و کرانه‌های غربی آسیای صغیر] پایگاه‌های بازرگانی متعدد بنیاد گذارده و توانسته بود نخستین مرکز فلسفه یونانی شود.

 

در گذشته پژوهشگران می‌پنداشتند انگیزۀ پیدایش فلسفه در آنجا، رفت و آمد و تماس با مصریان و بابلیان و آشنایی با افکار و اندیشه‌های این دو قوم بوده است؛ اما اخیراً به امکان نفوذ ایرانیان، که احتمالا در دورۀ پیش از هخامنشیان اعمال شده است، بیشتر اعتنا و توجه می‌شود. سبب اعتنای بیشتر به احتمال نفوذ ایرانی تا دیگران، این است که آنچه فلاسفه اولیه میلتوس را به یکدیگر مربوط می‌سازد، توجه و کنجکاوی آنان نسبت به کیهان‌شناسی و چگونگی پیدایش هستی و آفرینش گیتی است. و این رشته‌های اندیشه، دقیقاً همان‌ موضوع‌هایی هستند که عمیقاً مورد توجه روحانیان کیش کهن ایرانیان و سپس موبدان زرتشتی بوده است. از این گذشته، فرضیه ایرانیان درباره این مطالب به‌مراتب از آنچه بابلیان و مصریان در این باره اندیشیده بودند، تجریدی‌تر و منظم‌تر و حساب‌‌شده‌تر بود. تنها ایرانیان باستان به این نظریه رسیده بودند که جهان طبیعت، به هفت بخش معلوم و مشخص تقسیم شده و یکی پس از دیگری، به گونه‌ای منظم آفریده شده‌اند.

 

۱ـ تالس ملطی

شهر میلتوس توانسته بود کم و بیش روابط دوستانه‌ای با همسایه‌اش لیدیه داشته باشد. لیدیه پس از فروپاشی شاهنشاهی آشور، در آخرین سدۀ هفتم به اعمال قدرت پرداخته و توانسته بود بر تعدادی از دیگر شهرهای یونانی‌نشین آسیای صغیر تسلط یابد. سرانجام لیدیان با مادی‌ها درگیر جنگهای پنج‌ساله شدند. هرودوت می‌گوید: تالس اقدم فلاسفۀ میلتوس به هنگام برقراری صلح در سال ۵۸۵ پ.م در اوج شکوفایی بوده است.۲

 

سپاهیان یونانی، به سود مردم لیدیه در این جنگها شرکت کرده بودند. در اثنای پنج ‌سال جنگ، یقیناً طرفین از یکدیگر اسیرهایی گرفته و منادیانی میان آنها رفت و آمد می‌کرده‌اند. بعد هم، مرز مشترک و امکانات طبیعی بازرگانی و داد و ستد بین لیدیه و ماد برقرار شد. کرزوس عمری دراز یافت و هرودوت نقل می‌کند حتی پس از پیروزی کوروش بر کرزوس ـ پادشاه لیدی ـ در سال ۵۴۶پ.م، تالس هنوز زنده بود. پس مانعی وجود ندارد فرض کنیم این اندیشمند کنجکاو که شوق داشته از همه چیز آگاه شود، فرصت ملاقات و گفتگو با مُغان ایرانی را یافته بوده است؛ مغانی که در دورۀ دیااکویی‌ها یا از روحانیان زرتشتی بوده‌اند و یا از روحانیان کیش کهن ایرانی. آنچه تالس از اینان دربارۀ عقاید کیهان‌شناختی فرامی‌گیرد، انگیزۀ نوآوری‌های ذهنی او دربارۀ طبیعت گیتی می‌شود.

 

از آثار تالس چیزی باقی نمانده است. بنا به نقل ارسطو، کیهان‌شناسی او اصول زیر را شامل بوده است:

ـ این ‌که زمین روی آب شناور است؛

ـ این که آب مادۀ اولیه و عنصر اصلی همه ‌چیزهاست؛

ـ این که همه چیز انباشته و سرشار از خدایان است.

 

گفته‌اند نخستین اصل، با آیین زرتشتیان منطبق است که: «زمین» آفریده شده، همچون قرصی عظیم ‌بر روی «آب» آفریده شده قرار دارد. اندیشۀ روی آب قرار داشتن زمین، به ایرانیان اختصاص نداشت. آنچه ایرانیان بر این عقیده افزودند، اندیشۀ مقدس بودن آب، آن‌هم به آن گونه عمیق و همه‌جانبه بوده است که بعدها هرودوت گفت: «ایرانیان برای آب، حتی بیش از آتش احترام قائل هستند.» در تصور ایرانیان، نخستین آفریده‌ای که در پوسته جامد و سخت آسمان جای داشت، آب بود. می‌پنداشتند آب نیرویی بسیار حیات‌بخش دارد که می‌بایست با ساغر‌ریزی و نذر و پیشکش سیالاتی که از ترکیب افشرۀ مایع گیاهی و حیوانی (مایعاتی که خود دارای همان نیروی حیات‌بخش بودند) به دست می‌آیند، پیوسته تقویت و بازسازی می‌شود.

 

بنابراین چه بسا گفتگو و تبادل نظر با روحانیان ایرانی، سبب تحول و تکوین اصل دوم، در ذهن تالس شده باشد. احتمال باید داد که این شکل‌گیری ذهنی، با آنچه ارسطو به وی نسبت می‌دهد و از نظریۀ ابداعی خود ارسطو، دربارۀ علیت متأثر است، تفاوت‌های کلی می‌داشته است. اعتقاد بعدی منسوب به تالس در اینکه «همه چیز انباشته و سرشار از خدایان است»، به نظر انعکاسی از تعلیمات زرتشت، دربارۀ امشاسپندان بزرگ است که می‌گوید امشاسپندان از یک سو، مافوق و برتر و از سوی دیگر، ذاتی و جایگیر در همۀ آنچه آفریده شده، می‌باشند. اگر این حدس درست باشد، بر احتمال این‌که تالس در این زمینه‌ها با روحانیان زرتشتی و نه با مغان ایرانیان کافر، به گفتگو و تبادل‌نظر پرداخته باشد، می‌افزاید.

 

۲ـ انگسیمندر

شواهد پراکنده حکایت می‌کنند تبلیغاتچیان کوروش، حتی پیش از انقراض ماد، در این ناحیه فعال بوده‌اند. از اینجاست که حد امکان وجود روابط میان مغان زرتشتی با میلتوس قوّت می‌گیرد. و نیز به همین سبب بود که چون سرانجام شاه پارسی به یونیه هجوم ‌آورد، توانست نظر موافق پیشگویی روحانیان زیارتگاه آپولو را، در کنار رودخانه «میندر» به دست آورد. همان‌گونه که توفیق یافته بود نظر مساعد پیشگویی اشعیای ثانی و کاهن‌های بابلی مردوک را جلب کند. همچنین شهر میلتوس با کوروش روابط دوستانه داشته و در درگیری‌های خشونت‌آمیز، تنها شهری در یونیه بود که دخالت نکرد. پس احتمال می‌رود در حوالی سال ۵۵۰پ.م مغان زرتشتی در میلتوس می‌زیسته‌اند. شاید مانند دیگر پارسیان ساکن بابل، از جمله کسانی بودند که دیوکید کافر آنها را تبعید کرده بود؛ پارسیانی که به گونه‌‌ای اقناع‌کننده، هم از کیش خود سخن می‌گفتند، و هم از پهلوان آینده، کوروش.

 

به نظر می‌آید لااقل یکی از این روحانیان که از آداب و فرایض کیش خود آگاهی کامل داشت، گفتگویی مفصل با انگسیمندر (انگسیمندروس‌ ملطی) دومین فیلسوف میلتوس که در آن زمان شکوفایی داشت، کرده بود. همان‌گونه که مجوس گمنامی بایست با اشعیای ثانی، مذاکرات طولانی انجام داده باشد.

 

فلاسفه میلتوس، مکتبی را تشکیل نمی‌دادند و وجه مشترک آنان، دلبستگی شدید به کیهان‌شناسی بود. آنچه انگسیمندر درباره منشأ گیتی می‌اندیشید، با آنچه تالس می‌گفت، تفاوت فاحش داشت. انگسیمندر آن را مشتق از آن چیزی می‌دید که نامش را بیکرانگی یا اپیرون (apeiron) می‌خواند. ارسطو حدسیات او را دربارۀ خصوصیات این «بی‌کرانگی»، چنین جمع‌بندی می‌کند: «به عنوان بدایت، بایست چیزی باشد که آمدنی یا رفتنی نبوده از شدن و ناشدن فارغ باشد؛ زیرا هرچه شدنی باشد، ناگزیر به سر خواهد آمد و آنچه رفتنی باشد، لاجرم پایان خواهد یافت. پس خودش بی‌آغاز است. برآنند که بدایت همۀ چیزهای دیگر است. همۀ چیزها را دربرمی‌گیرد، بر همه حکومت می‌کند… و این الهی است؛ زیرا جاودانی است و نابود‌شدنی.»

 

انگارۀ «بی‌کرانگی» که الهی دانسته شد، در فلسفۀ یونان اهمیتی سرنوشت‌ساز داشته است. تا آنجایی که از آثار بازمانده برمی‌آید، «چنین اندیشه‌ای الهی، پیش از انگسیمندر دیده نشده است… آنگاه که می‌گوید بی‌کرانگی همۀ چیزها فرا گرفته و بر همه چیز حکومت می‌کند، عالیترین توقعات اندیشۀ دینی را از الهیات برآورده می‌کند. با یافتن چنان آغازی برای همه چیز، که خود بی‌نیاز از بدایت بود، سرانجام تفکر منطقی، به انگارۀ جاودانگی آسمانی پی برده بود.» این‌گونه تفکر، با اندیشه‌های یونانی که در «نسب‌نامۀ ارباب انواع» هسیدوس تجسم می‌یافت، تغییر جهت کلی داشت. از دید هسیدوس، تولد تنها صورت واقعی ‌«شدن» بود و او بود که شجره‌نامۀ همۀ خدایان را تنظیم کرده، اعتقاد داشت حتی هیولای روز ازل نیز وجود یافته بوده است.

 

اما آنچه به ‌گونه‌ای برجسته چشمگیر است، این‌ است که انگسیمندر این فکرهای بکر و اندیشه‌های بدیع را در همان روزهایی عرضه می‌دارد که می‌دانیم روحانیان زرتشتی در ایونیه حضوری فعال داشته، و از اعتقادات دینی خود سخن می‌گفته‌اند. ازجمله این که تنها یک خدا هست که ناآفریده بوده، و گاه و جای او، در روشنی بی‌کران است که بر «فراز پایه» قرار داد؛ یعنی آن ‌سوی این گیتی، که او با همۀ آگاهی، آن‌چنان که مشیت الهی است، آن را (این گیتی را) آفریده است.

 

می‌توان پنداشت واکنش انگسیمندر در برابر این اعتقادات، استحاله آنها در سنتهای یونانی بوده و چنان تصویری از گیتی در ذهن پرورانده است که مشابهت نزدیک و فوری با تصورات زرتشتی ندارد. از این رو می‌بینیم تعلیم می‌دهد: «از بی‌کرانگی است که کیهان‌های دیگر و از جمله این گیتی که ما در آن هستیم، به وجود آمده‌اند؛ کیهان‌هایی که در فواصل برابر از یکدیگرند. هرچند از راه تفکر و استدلال می‌توان به وجود آنهایی پی برد، اما قابل مشاهده نیستند.» شاهد انگارۀ ایرانی شش کشوری (karsvars) زمین که گرد ما را فرا گرفته‌اند، بتواند بنیاد چنین اندیشه‌ای باشد.

 

ظاهراً انگسیمندر این نظریه را با باور زرتشتیان که «ایزدان فرودین، از خود اهوره‌مزدا ظهور کرده‌اند»، در هم می‌آمیزد؛ زیرا این «کیهان‌های دیگر» را «خدایانی» می‌خواند که از «بیکرانگی» صادر شده‌اند. گونه‌ای نسب‌نامۀارباب انواع فلسفی، که در آن «خداـ کیهان‌»‌های بی‌شمار، از جوهر سماوی و الهی واحدی نشر می‌یابند. به علاوه می‌پنداشت هر یک از این دنیاها را، پوسته آتشین فرا گرفته است. در پوستۀ آتشین زمین، ستارگان را نزدیک زمین، و آنگاه ماه و سپس خورشید را قرار می‌دهد و تنها متفکر یونانی است که این چنین می‌پندارد.

 

این همان نظم اجرام سماوی است که روحانیان پژوهشگر ایرانی به آن قائل بودند. ریشه‌های این انگاره، به گذشتۀ بسیار دورتری از روزگار باستان می‌رسد؛ انگاره‌ای که پژوهشگران روحانی ایرانی، نه از راه استدلال و قیاس، بلکه از طریق مفهوم دینی طهارت آتشین صاعد از زمین به سوی آسمان، به آن اشراف یافته بودند. از این دیدگاه، خردی و کم‌‌نوری نسبی ستارگان ثابت دلیلی بود تا نزدیکترین اجرام سماوی، نسبت به زمین دانسته شوند، و نه دورترین. کیهان‌شناسی انگسیمندر، از لحاظی چند، ظریف‌تر و پخته‌تر از آن ایرانیان بود.

 

از همین جاست که پی می‌بریم تعالیم ایرانی، آمیخته با الهامات مربوط به دنیای پس از مرگ، سرچشمه افکار انگسیمندر بوده است: «تصادف و اتفاق در کار نبوده است. اندیشه‌های انگسیمندر نمی‌توانسته از سرچشمه‌های یونانی آبشخور داشته باشد. این تصور که درست در همان روزهایی که ایرانیان دروازه‌های یونیه را می‌کوبیده‌اند، این اندیشه‌ها و افکار، به‌ گونه‌ای خود‌جوش و بی‌پیشینه، در ذهن انگسیمندر فوران کرده باشند، همان اندازه مهمل است که بیهوده! در همان حال انگسیمندر، وارث دانش ملموس و محسوس و پذیرفته‌شدۀ آثار و کیفیات عِلوی یونانی نیز بود. هر چه از زمین دورتر و دورتر می‌شود، توجهات وی نیز ملهم از الهیات غیریونانی می‌گردد. هر چه به زمین نزدیکتر است، دیدگاه‌ها و نظراتش طبیعی‌تر بوده، از خط فکری بومی یونان پیروی می‌کند.»

 

تنها قطعۀ به جا مانده از تعالیم انگسیمندر که از سخنان خود اوست، این جمله است: «اما هر آنچه می‌خواهد منشأ چیزهایی که هستند باشد، [چیزهایی که هستند] لزوماً بایست به آن چیز رجعت کنند؛ زیرا باید برای بی‌عدالتی خود، بر حسب حکم زمان، جریمه پرداخته به یکدیگر تاوان بدهند.»

 

گفته شده مراد انگسیمندر از کاربرد صورت خیال «دادگاه»، توجیه ‌آمدن و رفتن چیزها در طبیعت است. آشکار است که می‌پندارد نفس «وجود» یا «بودن» چیزها، ناشی از احوال «پیش از اندازه داشتن» است و به جبران این معنا، «چیزها» بایست آنچه را که دوست دارند و از آن بهره‌مند هستند، به دیگر «چیزها» واگذار کنند. این ‌گونه «صورت خیال» دقیقاً مناسب احوال آن مقطع زمانی از تاریخ یونان است که می‌خواستند مفهوم «عدالت» [یا قسط] را، به ‌عنوان سنگ زیربنای دولت و جامعه به کار ببرند. و این، با انگارۀ زرتشتی «اَشَه»(asha) یا اَرته (arta)و استفادۀ مکرر از اصطلاحات و تعبیرات قانونی در «گاتها» (گاهان)، نیز همخوانی دارد.

 

به نظر می‌آید اگر کیش ایرانی توانست در اندیشه‌های انگسیمندر نفوذی خط‌دهنده و جهت‌دار بکند، از آن روی بود که میان تعالیم زرتشت، و افکار فیلسوفان اوایل ایام ایونیه، تعدادی عناصر هماهنگ‌ مشترک وجود داشته است؛ ازجمله: یکتاپرستی قاطع و متعصبانۀ پیامبر ایرانی، و رغبت و تمایل یونانیان به توحید فلسفی، و یا دلبستگی و کنجکاوی هر دو به چگونگی پیدایش گیتی و کیهان‌شناختی.

 

۳ـ انگسیمنس

یک نسل بعد، انگسیمنس (انگسیمانوس ملطی) همشهری انگسیمندر، آنگاه که سرگرم تألیف آثار فلسفی خویش بود، شهر میلتوس با آنکه در ساتراپ‌نشین ایرانی واقع بود، هنوز استقلال داشت. به‌رغم نفوذ فزایندۀ ایران در آن ناحیه، ظاهراً‌ انگسیمنس کمتر از سلف خود، از آن نفوذ متأثر بود؛ اما از تأثیر آن نیز برکنار نمانده بود. بر طبق نظر او، دربارۀ‌ پیدایش گیتی، عنصر اولّی «یر» (aer، کم و بیش معادل هوا، که گاهی چون مهْ، بخار یا باد تصور می‌شد) بود. زمین را که تصور می‌کرد چون میزی مسطح و پهن است، ساخته از هوا و متکی بر هوا می‌دانست. بخارهایی که از زمین برمی‌خاست، رقیق شده، تبدیل به آتشی می‌شد که از آن، خورشید و ماه و ستارگان متشکل بودند. اینها را رقیق و سبک می‌پنداشت که چون برگهایی بر هوا سوار بودند.

 

می‌گفت روشنان بزرگ، به هنگام ناپدیدی (برخلاف آنچه یونانیان متصور بودند)، به زیر زمین نمی‌روند، بلکه در پس کوهی عظیم، در شمال پنهان می‌شوند. اعتقاد به وجود کوهی این‌چنین، از باورهای سنتی یونانیان بود؛ اما این که چکاد آن سبب پیدایش شب و روز باشد، از زمرۀ این باورها نبوده، از اندیشه‌های ایرانی دربارۀ چکاد «هَرا» (البرز)، متأثر شده بود.

 

انگسیمنس با اندیشه‌ای ژرف‌تر و فراگیر‌تر گلاویز بود که گیتی موجودی است منطقی و صاحب اراده و مقصد. اصرار داشت که «هوا همان‌گونه کیهان را اداره کرده و منظم نگاه می‌دارد که نفْس یا روان، جسد و کالبد ما را». آشکار است انگسیمنس با زنده‌‌ دانستن «بی‌کرانگی» انگسیمندر، دربارۀ پدیده‌ای می‌اندیشد و گفتگو می‌کند که ذهنی و معنوی است، نه طبیعی و دنیوی. به‌وضوح احساس می‌کند که ماهیت سماوی «بی‌کرانگی» باید قدرت تفکر را که لازمۀ ادارۀ همه چیز است، نیز شامل باشد.

 

از اینجا قدوسیتی که زرتشت برای «عقل کل» قائل بود، تداعی می‌شود. مخصوصا که انگسیمنس می‌پنداشت خدایان از هوا ـ که عنصر اولی است ـ‌ ظهور کرده‌اند؛ انگاره‌ای که شاید از این تصور زرتشت، که ایزدان فرودین از اهوره‌مزدا به وجود آمده‌اند، ملهم شده بود.

 

پی‌نوشت‌ها:

۱ـ در کرانه‌های غربی آسیای صغیر دو رود با نام میندر وجود دارد: یکی آن که به داردانل می‌ریزد و دیگری وارد دریای اژه می‌شود. در اینجا مراد رود میندری است که به دریای اژه می‌ریزد. م

۲ـ می‌گویند تالس بود که امکان وقوع خورشید گرفتگی سال ۵۸۵پ‌.م را که باعث رضایت طرفین به صلح شد، توانست پیش‌بینی کند.م

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما