سعدی در تقابل با قدرت مداران / منوچهر برومند
|۹:۱۸,۱۳۹۷/۲/۱۵| بازدید : 876 بار

 

 

شعر، زبان دل و احساس است و شاعر پیامبرى است که از بهشت جمال بر لب داستان ها دارد. و این داستان ها را با زبان بلیغ رقیق ترین احساسات ، در ظرف دل پذیر والاترین حماسه ها ، شور انگیز ترین غزل ها و مثنوى هاى عاشقانه و عارفانه و ناب ترین اندیشه هاى مندرج در حکایات نشأت یافته،از لطائف اخلاق مى ریزد تا آیینه سر تا پا نماى آرزوها، امید ها ، و انفعالات به قالب لفظ نیامده ما شود وما را با عوالم نهانى جان و دل پیوند دهد. به تعبیر دلپذیر اقبال لاهورى:

سینه شاعر تجلّى زار حسن

خیزد از سیناى او انوار حسن

سوز او اندر دلِ پروانه ها

عشق را رنگین از او افسانه ها

از نگاهش خوب گردد خوب تر

فطرت از افسون او محبوب تر

شعر را مقصود گر آدم گری است

شاعرى هم وارث پیغمبری است

بنابراین، شعر از ارتباط شاعر با زندگى متولد مى شود، و به سان یک تشنگى آتشین است که از ژرفاى وجود شاعر سرچشمه مى گیرد. و مقدس ترین وظایف بشرى را که زبان گویا وبیان انفعالات عامه است، بر عهده اومى گذارد تا به این وسیله هم زبان دل مردم باشد، وهم ترقى فهم و ادراک قاطبهء ملت و ترغیب مردم به دوست داشتن فضیلت و ارشاد عقول و افهام را برعهده گیرد.

و مزیتى که از این راه بر شعر وشاعرى مترتب است،از حد شمار بیرون است. به ویژه هنگامى که شاعر از جبن و هراس یا تاثیرعنف وشدت ، سروده خود را به آلایش چاپلوسى ننگین نسازد. سخنى متناسب با استقلال فکرى خود بیادگار بگذارد. و منافع عامه را براى بقاى شوکت قدرت مداران و دست اندرکاران زمانه از نظر دور ندارد.

از زمره شاعرانى که در این زمینه موفق بوده و سروده هایى متناسب با استقلال فکرى خود باقى نهاده ، شیخ المشایخ ادب فارسى حضرت سعدى شیرازی است. که سروده هاى او از آثار پاینده و پایدار و گویا و شیوا و بى همتاى ادب فارسى است.

راستى دفتر سعدى به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند

وآن که او را کند انکار به شیطان ماند

 

وهمان که خودش گفت:

عشق سعدى نه حدیثى است که پنهان ماند

داستانى است که در هر سر بازارى هست

حال ببینیم سعدى، این استقلال فکرى را، در تقابل باقدرت مداران زمانه، چگونه به کار مى بَرَدْ. و چگونه در اعصار کهن استبدادى، ترانه سراى شفقّت مى شود. لزوم توّجه به آسایش خلق و رفاه مردم را فرایاد ششمین اتابک سُلْغرى فارس مى آورد.

اتابک ابوبکربن سعد زنگى،بر حسب گزارش خواجه رشیدالدین فضل الله همدانى در جامع التواریخ رشیدى، کسى است که به روزگار پادشاهى او،شوکت سلسله سلغریان فارس به اوج مى رسد. سى و چهار سال در فارس حکومت مى کند. طى آن به سواحل و جزایر خلیج فارس لشکر مى کشد، بحرین و کیش و مسقط و عمان را از بصره تا سواحل هند تصرّف مى کند، خود را سلطان بَرّ و بحر مى خواند، یرلیغ سلطنت فارس را با لقب قلتغ خانى از اوگتاى قاآن مى گیرد و هلاکو خان مغول را در لشکر کشى تسخیر بغداد یارى مى رساند.

سعدى براى آنکه چنین شخص قدرت مندى را به راه راست مردم پرورى و انسان خوئى هدایت کندو توانایى هاى او را در جهت تسهیل حیات و معاش اهالى فارس به کار گیرد، دست اندرکار حکایت سرایى تاریخى مى شود. تا جنبه هاى مهر و عطوفت را که به ملازمه خوى بشرى در نهاد اتابک است، تقویت کند.

سعدى براى این کار، در باب اوّل بوستان که در عدل و تدبیر و راى است، حکایتى رابه رشته نظم مى کشد، که ناظر به خاطره ای است مشفقانه و مردم گرایانه از دوران فرمانروائى عمربن عبدالعزیز خلیفه اموى که به آسایش و آرامش مردم توجه داشت.

خلیفه اى که بر حسب روایات و نقل قول هاى تاریخى،پیروزى شایسته حکمرانى و نصر واقتدار واقعى حکومتى در به دست آوردن دلها مى دید. سعدى دراین حکایت چنین مى گوید:

یکى از بزرگان اهل تمیز

حکایت کند ز ابن عبدالعزیز

که بودش نگینى در انگشترى

فرو مانده در قیمتش مشترى

به شب گفتى آن جِرْمِ گیتى فروز

درى بود در روشنائىِ روز

قضا را در آمد یکى خشکسال

که شد بدر سیماى مردم هلال

چو در مردم آرام و قوت ندید

خود آسوده بودن مروّت ندید

چو بیند کسى زهر در کامِ خلق

کِیَشْ بُگْذَرَدْ آب نوشین به حلق

بفرمود بفروختندش به سیم

که رحم آمدش بر فقیر و یتیم

به یک هفته نقدش به تاراج داد

بدرویش و مسکین و محتاج داد

فتادند در وى ملامت کنان

که دیگر به دستت نیاید چنان

شنیدم که مى گفت و باران دمغ

فرومى دویدش به عارض چو شمع

که زشتست پیرایه بر شهریار

دل شهرى از ناتوانى فکار

مرا شاید انگشترى بى نگین

نشاید دلِ خلقى اندوهگین

خنک آنکه آسایش مرد و زن

گزیند بر آسایش خویشتن

نکردند رغبت هنر پروران

بشادى خویش از غم دیگران

اگر خوش بخسبد ملک بر سریر

نپندارم آسوده خسبد فقیر

وگر زنده دارد شب دیر باز

بخسبند مردم بآرام و ناز

بحمد الله این سیرت و راه راست

اتابک ابوبکر بن سعد راست

کس از فتنه در پارس دیگر نشان

نبیند مگر قامت مهوشان(۱)

عمربن عبدالعزیز کیست؟

حال ببینیم این عمر بن عبد العزیز، این خلیفه اى که سعدى از زبان او مى گوید:

مرا شاید انگشترى بى نگین

نشاید دل خلقى اندوهگین

خنک آن که آسایش مرد و زن

گزیند بر آسایش خویشتن

کیست؟ چه کرده؟ و چه خوى و سرشتى داشته؟ چه شیوه و راه رسمى براى اداره امور برگزیده؟ وچه سرنوشتى در انتظار و پایان کار او بوده است؟

عمربن عبدالعزیز، هفتمین خلیفه از خلفان اموى بود که به لحاظ زهد و تقوایى که داشت، برخى از اهل سنت و از جمله ابن اثیر او را پنجمین خلیفه از خلفاى راشدین دانستند. و به واسطه پرهیزگارى و کفّ نفس و رعایت حقوق عامه، وعدم سوء استفاده از مقام وامکانات حکومتى لقب «الخلیفة الصالح»(خلیفه درستکار) گرفت.

او در سال ۶۸۲ میلادى، برابر با سال ۶۱ هجرى، در شهر حلوان مصر به دنیا آمد. پدرش عبدالعزیز بن مروان از بزرگان بنى امیه بود. بیش از بیست سال،زمام دارى مصر را بر عهده داشت. مادرش لیلى دختر عاصم بن عمر و نواده عمر خلیفه دوم بود.

پدرش وى را براى فراگیرى ادب ازمصر به مدینه فرستاد. وى در مدینه نزد عبیدالله بن عبدالله و صالح بن کیسان به ادب آموزى و فراگیرى اصول دین وعلوم فقهى پرداخت و از محضر عبد الله بن جعفر بن ابى طالب ، سائب بن یزید ، سهل بن سعد، وسعید بن مسیّب کسب فیض و دانش آموزى کرد. در سال ۸۵ هجرى، فاطمه دختر عبدالملک مروان را به همسرى برگزید. پیامد ازدواج او با دختر عبدالملک مروان ،استاندارى منطقه خناصرهءحلب بود. ۲( حموى . یاقوت)

پس از آن، ولید بن عبد الملک، درسال۸۷ هجرى عمربن عبدالعزیز را که بیست وپنج ساله بود، به حکومت مدینه برگماشت.

۳ (طبرى)وى مدت شش سال استاندار مدینه بود. تا آنکه در سال ۹۳ هجرى بنابر درخواست حجاج بن یوسف از استاندارى مدینه عزل شد.

حجاج بن یوسف، در نامه اى که به ولید بن عبدالملک نوشت، یاد آور شدکه بى دینان و شورشیان عراقى به مدینه پناه مى برندو درپناه و امنیت عمربن عبدالعزیز، بسر مى برند. و این امر مایهء وهن است . به همین علّت ولید، عمربن عبدالعزیز را از استاندارى مدینه عزل کرد. ۴( طبرى)

در دوره سه ساله خلافت سلیمان بن عبدالملک که از ۹۶ تا ۹۹ هجرى ادامه داشت، عمربن عبدالعزیز ، مشاور سلیمان بود.سلیمان بن عبدالملک، بنابر نقل طبرى، براى جلوگیرى از فتنه، عمربن عبدالعزیز را جانشین خود کرد. ۵ ( طبرى)

دوران خلافت وى که از سال ۹۹ هجرى شروع شد و بامرگ ناشى از مسمومیت او در سال ۱۰۱ هجرى هجرى پایان یافت، بیش از دو سال نبود. ولى در همین دوره کوتاه دو ساله، سیر وسلوک عدالت خواهانه او موجب اقدامات پسندیده اى شدکه حسن شهرت تاریخى وى را در پى داشت و او را به نجیب بنى امیه معروف کرد. سادگى زیست و تبرى از تزویر، تقوى و پاکدامنى و وظیفه شناسى و عدالت خواهى، از وجوه بارز اخلاقى او بود که در اعصار متمادى تاریخ در کمتر زمدارى دیده شد.

او خود را پاسدار جان و مال و نگهبان و نگهدار اخلاق و ناظر بر کارهاى مردم دانست. اجازه نداد از ستمگرى و سهل انگارى عوامل حکومتى چشم پوشى شود یا ستمى از بررسى و باز رسى واماند، و ستمگرى مجازات نشود. دین دارى را متبلور در اجراى عدالت و دادخواهى دید. در فرمانى که به فرماندار کوفه نوشت، یاد آور شد: عمده دین دارى، اجراى عدالت و دادخواهى است. هیچ گناهى سبک و ناچیز نیست. سختگیرى برمالیات دهندگان، موجب سستى پایه هاى حکومتى گردد.

او فروش زمین خراج را ممنوع کردو اقدامش موجب کسر درآمد مالیاتى گردید. در پاسخ یکى از کارمندان جمع مالیات که تهى شدن خزانه را یاد آورى کرد، پاسخ داد که ترجیح مى دهد مردم براى گذران زندگى ناچار به کشاورزى باشند.حسن توجّه او به کشاورزى موجب شد تا به کندن آبراه هاى بسیار، خشک کردن زمین هاى گلناک باتلاقى و آباد کردن زمین هاى بایر اقدام کند.

وى پیوسته کارهاى کارگزاران حکومتى را زیر نظر داشت. در صورت بروز غفلت یا رفتارى فرا قانونى مؤاخذه مى کرد. هر درهم و دینارى که در خزانهء بیت المال بود، امانتى مى دانست، که مى باید در جهت رفاه عامه مردم خرج شود. و براى حصول این امر دفاتر محاسبات حکومتى ایالاتى، به دستور او در فواصل معیّن بررسى و ممیزى

مى شد. دادگرى و بى طرفى او موجب شد، صرف نظر از مقام و موقعیّت و امتیاز طبقاتىِ شاکى، روزهایى را براى پذیرفتن شکایت هاى مردم معیّن کند. اعم از شکایت هاى ناشى از اختلافات عامه مردم بر علیه همدیگر و یا شکایاتى که علیه مأموران حکومتى مى شد. به نحوى که ناتوانان و رنج دیدگان براى دادخواهى به دربار او پناه مى بردند. و او بردبارانه سخنان آنان را مى شنید. و با عدالت وانصاف داورى مى کرد. نسبت به غیر مسلمانان نیز مشفق و دادگر بود. در دعاوى آنان داورى بى طرفانه داشت. بر حسب وظیفه فرمانداران را به محافظت از اماکن مذهبى ادیان دیگر اعم از کلیساء یا کنیسه و آتشکده فرمان مى داد. تا هیچ مکان مذهبى مورد بى احترامى قرار نگیرد.

در آن ازمنه که از تازه مسلمانان با عنوان موالى یاد مى شد و آنها به پرداختن عوارض مازاد مجبور بودند، عمر بن عبدالعزیز، این عمل رابه منزله بی عدالتى شدید اجتماعى، قابل ادامه ندانست. عوارض مبتنى بر پایه تبعیض را منسوخ کرد. براى موالى برخوردارى از حقوق و امتیازاتى را قائل شد، که دیگر شهروندان ِمسلمان به دنیا آمده از آن برخوردار بودند. به این ترتیب موالى از حقوق باز نشستگى و مزایاى بیت المال نیز بهره ور شدند. دو نفر از اشخاص جدید الاسلام در قاهره بر مسند قضاوت نشستند.

عمربن عبدالعزیز بر این باور بود که قاضى باید پنج ویژگى داشته باشد. واگر یکى ازاین پنج فروزه در او نباشد، مایه ننگ اوست. و بر حسب اظهار ابن سعد در کتاب اَلطَبَقاتُ الْکُبْرى ، عمربن عبدالعزیز در ملاقات با نمایندگان اهالى کوفه پنج فروزه لازم براى قاضى را چنین بر شمرد: فهیمى – بردبارى- پارسایى- استوارى- عالمى- و در عوالم عالمى چنان عالم باشد که هرچه نمى دانند از او بپرسند و درعین عالم بودن هر چه نمى داند، بپرسد! ۶(ابن سعد)

عدالت خواهى را از افراد خانواده و نزدیکان خود آغاز کرد. اموالشان را از مصادیق بارز مظلمه دانست. دارندگانش را مجبور به باز گرداندن به بیت المال کرد. همسرش فاطمه گوهرى گرانبها از پدرش گرفته بود. عمربن عبدالعزیز به او گفت: یا آن را به بیت المال برگردان، و یا اجازه بده تو را طلاق گویم که جمع بین تو و آن در خانه من شایسته نباشد. همسرش آن گوهر را به بیت المال باز گرداند و به شوى خود گفت تو را بر این گوهر و هرچه گرانبها تر از این باشد، برگزیدم.

تاثیر بارز شخصیت و شیوه تعامل و تربیت خانوادگیش به حدى بود که پس از مرگ وى هنگامى که یزید دوم در صدد بر آمد آن گوهر را به همسر عمربن عبدالعزیز باز گرداند، آن بانوى پرهیزگار نپذیرفت.پاسخ دادکه: به هنگام حیات شوهرم به این گوهر اعتنائى نکردم . پس از مرگ او نیز توجهى نمى کنم.

عمربن عبدالعزیز از زمره زهادى بود، که دنیا را سراى گذر و محل امتحان و آزمایش تلقى مى کرد. دورى و کناره گیرى اش اززرق و برق و امتیازات حکومتى مانع از آن بود که ناآشنایى بتواند او را از سایر در باریان باز شناسد. براى دورى از تجملات دربارى، به محض آنکه به خلافت منصوب شد، دستور داد اسب هاى طویله خلافت را در حراج بفروشند و پولش را به خزانه بیت المال بسپارند.

سالم بن زیاد نقل مى کند: مخارج خانواده عمربن عبدالعزیز در هر شبانه روز دو درهم بود. عمر لباس ساده مى پوشید و ازتمام مظاهر زینت و آلات زیور دورى مى جست. گویند روزى گروهى از بنى مروان کنار بارگاه او گرد آمدند ، و به پسرش گفتند، به پدرت بگوى ، خلفاى پیشین براى هریک از ما مقررى تعیین مى کردند و شان و منزلت ما را در نظر داشتند. امّا تو همه آن مزایا را از ما گرفتى! پسرش پیام آنها را به پدر ابلاغ کرد و چون باز گشت، به آنها گفت که پدرم مى گوید: مى ترسم از روز قیامت که خداى خود را نافرمانى کنم! إِنّى أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّى عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیم(آیه ۱۳ از سوره الزُّمَر وآیه ۱۵ از سوره انعام).

توجّه به حال نیازمندان و بیماران وپریشان حالان مقرون به تواضع و فروتنى و خوف و خشیت و ترس الهى از دیگر ویژگی هاى روحى او بود؛ چنان که هنگامى که از او با عنوان خلیفه الله فى الارض یاد شد، برآشفت و گفت نام او عمر است. و خواست با نام خودش صدایش کنند.

عمر بن عبدالعزیز در سن چهل سالگى در سال ۱۰۱ هجرى روز جمعه بیست رجب در شهر سمعان از بلاد شام درگذشت.

آرامگاه او در مسجدى است، که در منطقه دیر شرق واقع در جنوب شرق شهر معرة نعمان در ( استان ادلب) سوریهء کنونى قرار دارد.

مسعودى در مُروج الذَّهَب نوشته که پس از تسلّط بنى عباس بر بنى امیّه که گور ِبسیارى از خلفاى بنى امیّه از جمله یزید بن معاویه، عبدالملک بن مروان ، ولید بن عبدالملک ، به دست لشکریان سپاه فاتح شکافته شد و اجساد و استخوان هاى باقى مانده به شعله غضب انتقام جویانه فاتحان در آتش سوخت، حسن شهرت عمربن عبدالعزیز مانع شد کسى متعرّض گورجاى او نشود. ۷(مسعودى) این حس احترام فاتحان نسبت به آرامگاه او و این حسن شهرت که تا به امروز از وى باقى مانده ، ناشى از مهر و محبتى است که عامه مردم همواره در تلو زمان نسبت به «خوبى و فضیلت و داد و احسان» ابراز داشته اند. و تبرى و انزجارى است که انسان ها از«بدى و بیداد گرى و زور گویى وتبعاتِ روحى و جسمى ناشى از رفتار هاىناهنجار» دارند.حال چگونه است که یک تن، یزید بن معاویه مى شود؛ یک تن عمربن عبدالعزیز؟! یکى به داد مى گراید و دیگرى به بیداد؟! دو تن که در فاصله زمانى نه چندان دور زیسته اند، از یک آب آشامیده اند و یک هوا به مشامشان رسیده است، یکى نمى خواهد خارى به پاى کسى بخلد یا خوابى از چشمى زائل شود؛ و آن یک مى خواهد خواب راحتى به چشمى راه نیابد و راهیان را درد بى پایى همدم و همراه همیشگى باشد.

حضرت مولانا جلال الدین بلخى این تضاد و دوگانگى عملى را نتیجه تفاوت روحیه و طبع متفاوت و سرشت ناهمگون آدمیان مى داند و آن را به آب شیرین و شور جارى در رگ تشبیه مى کند:

رگ رگ است این آب شیرین و آب شور

در خلائق مى رود تا نفخ صور

نیکوان را هست میراث از خوشاب

آن چه میراث است اورثنا الکتاب

هر که را با اخترى پیوستگى است

مَرْوِرا با اختر خود هم تکى است

طالعش گر زهره باشد در طرب

میل کلى دارد و عشق و طلب

ور بُوَدْ مریخى و خون ریز خو

جنگ و بهتان خصومت جوید او

رنگهاى نیک از خُمّ ِ صفاست

رنگِ زشتان از سیاه آب جفاست

صبغة الله نامِ آن رنگِ لطیف

لعنةُ الله نام آن رنگِ کثیف

آنچه از دریا به دریا مى رود

از همان جا کاید آن جا مى رود

و حضرت سعدى که شیخ المشایخ عرصه ادب پارسى است، این تفاوت رفتارى و کردارى را ناشى از دو جنبه فرشته خویى و حیوان صفتى مرکوز در ذهن و ضمیر آدمى مى داند ومى گوید:

آدمى زاده طرفه معجونى است

کاز فرشته سرشته و ز حیوان

آدمى در زندگى براى انتخاب میان نزول به درکات حیوانى و صعود به مدارج عالیه انسانى، تشخیص عینى لازم دارد تا بتواند راه درست را بشناسد و از باطل بپرهیزد.همان تشخیص که فصل ممیز افراد از یک دیگر است و باعث نیک نامى ها و بد نامى هاى تاریخى مى شود. و آنچه مانع تشخیص عینى آدمى است، نفس اوست. نفس اماره بد فرمان او که او را به سوى ناپسندى هامتمایل مى کند.

نفس اژدرهاست او کى مرده است

از غم بى حالتى افسرده است

نفس را میدار در برف فراق

هین مکش او را به خورشید عراق

ولى واقعاً کیست آنکه بتواند اژدهاى نفس را در برف فراق افسرده دارد؟

حضرت مولانا در این باره مى گوید :

هر خسى را این تمنّا کى رسد

موسى اى باید که اژدرها کشد

دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست

کاو به دریا ها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز

کم نگردد سوزش آن خلق سوز

ماحصل گفتار آنکه نیک خویى و بدخویى یا شرافت اخلاقى و رذیلت عملى، امرى فردى و شخصى است و نه تبارى،نه ارثى، نه جمعى، و نه اجتماعى! و در مورد هیچ قوم و دسته و رسته و طائفه و ملت و مذهبى،نمى توان حکم کلى کرد. حصول نیک خویى که جز غلبه برجنبه هاى حیوانى وجود نیست، فقط با کوشش فردى غلبه بر نفس به دست آمدنى است. ولى از آنجاکه این تمایلِ غلبه بر نفسانیات که خفته در کمونِ خاطر آدمى است، در همه افراد تجلّى یکسان ندارد و بر حسب شدّت و ضعف کمتر مجالِ ظهور وبروزمى یابد، ترغیب به فضیلت ونیک خویى، و دفاع از حقوق حقه انسانى ،از اهم وظائفى است که بر دوش مصلحان اجتماعى صاحب قلم قرار مى گیرد که در بالاترین رده آنان، به لحاظ رسوخ سخن و تأثیر و تأثر ِ گفتار، سُرایندگان سخنورجاى گزین گشته اند.

به همین سبب است، که حضرت نظامى گنجوى فرماید:

پیش و پسى بست صف کبریا

پس شعرا، آمد و پیش انبیاء

بلبل عرشند سخن گستران

باز چه مانند بر آن دیگران

 

پی نوشت: ——————-

۱ــ سعدى. شیخ مصلح الدین ، کلیات سعدى، به خط سید حسن میر خانى

سراج الکتاب ، چاپ سوم، انتشارات نوبهار ۱۳۶۲ ، ص ۱۳۹).

۲ــ حموى.یاقوت،معجم البلدانر ترجمه، تهران،سازمان میراث فرهنگى کشور، ۱۳۸۳،ج ۲، ص۳۱۴)

۳ــ طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الطبرى ، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران ، اساطیر، ۱۳۷۵ چاپ پنجم، ج ۹ ص ۳۸۰۷).

۴ــ همان، ج ۹ ص ص ۳۸۶۷و ۳۸۶۸)

۵ــ همان، ج ۹ ص ۳۹۴۸)

۶ــ ابن سعد، الطبقات الکبرى،ترجمه محمود مهدوى دامغانى،تهران، انتشارات فرهنک و اندیشه ، ۱۳۷۴ خورشیدى، ج ۶ ص ۶۲ ص ۷۸ ص ۸۱)

۷ــ مسعودى، على بن حسین ، مروج الذهب ، جلد چهارم ، ص ۴۲۷ ، وب سایت رسمى کتابخانه آنلاین تاریخ اسلام ، دارالهجره

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما