قانون‌گریزی مهم‌ترین خطر برای جامعه است در گفت وگو با ناصر فكوهی
|۸:۵۹,۱۳۹۶/۱/۲۸| بازدید : 171 بار



همگرایی‌های ملی یا دموكراتیك نباید با وجود رویكرد یكدست سیاسی اشتباه گرفته شود
عاطفه شمس: سیاست یكی از مفاهیمی است كه برخلاف كاربرد فراوان حتی در دیالوگ‌های روزمره، درك‌های متفاوتی از آن در بین جامعه، افراد و گروه‌ها وجود دارد. اما اینكه این تفاوت فی النفسه امر مثبتی به شمار می‌آید یا خیر موضوعی است كه ابعاد جامعه‌شناختی آن را با ناصر فكوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه و مدیر موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ در میان گذاشتیم.
وی در پاسخ به سوالات «اعتماد» وجود ادراكات متفاوت در جامعه ایران را مثبت ارزیابی می‌كند و معتقد است اگر ما جامعه‌ای داشتیم كه در آن به ظاهر یا در باطن، چنین تفاوت‌هایی وجود نداشت، باید نگران می‌بودیم. وی ادامه می‌دهد آنچه نباید با وجود رویكرد یكدست سیاسی اشتباه گرفته شود، وجود همگرایی‌های مهمی نظیر همگرایی ملی یا همگرایی دموكراتیك است. این‌گونه همگرایی‌ها برای ما ضرورت دارند زیرا در جهانی زندگی می‌كنیم كه واحد دولت ملی، واحد اصلی آن است، اما بیشتر و ضروری‌تر از این مساله ما باید هویت‌های فرهنگی خود را در قالب هویت‌های دینی، اخلاقی، زبانی، میراث فرهنگی و غیره حفظ كنیم و برای این كار باید در گروه بزرگی از ارزش‌ها بایكدیگر توافق و اجماع داشته باشیم.
 

درك‌های متفاوت و متنوعی از سیاست در جامعه ایران و در بین گروه‌ها و افراد وجود دارد. به عنوان یك جامعه‌شناس این تنوع ادراكات را چگونه ارزیابی می‌كنید؟
وجود ارزیابی‌ها و رویكردهای سیاسی متفاوت در جامعه ایران امر بسیار مثبتی است و حتی می‌توانم از این بیشتر بگویم كه نشانه‌ای از سلامت اجتماعی است و اگر ما جامعه‌ای داشتیم كه در آن به ظاهر یا در باطن، چنین تفاوت‌هایی وجود نداشت، باید نگران می‌بودیم. اصولا چنین جوامعی در جهان نه وجود داشته‌اند و نه وجود خواهند داشت. ما در پیشینه قرن بیستم تجربه توتالیتاریسم‌های مختلف را داشته‌ایم كه اتفاقا ادعای‌شان وجود رویكرد یكسان و مشابه نزد همه شهروندان‌شان بوده است: ولی هم تجربه كمونیستی در شوروی و چین و هم تجربه‌های سرمایه‌داری در رژیم‌های هیتلری و فاشیستی ایتالیا و هم تجربه‌های بعدی در قالب دیكتاتوری‌های نظامی مثلا در یونان یا در امریكای لاتین، گویای آن است كه وجود یكدستی سیاسی صرفا یك ادعای ایدئولوژیك و خطرناك است كه برای اثبات آن نظام‌های سیاسی چاره‌ای ندارند جز آنكه به طرف خشونت رفته و رادیكالیسم به صورت چرخه‌ای تا جایی پیش خواهد رفت كه یا جامعه نظیر كشورهای آفریقای سیاه یا كشورهای منطقه خاور‌میانه وارد تنش‌ها و جنگ‌های منطقه‌ای طولانی‌مدت می‌شود یا بحران‌ها به حدی می‌رسند كه همه بر سر یك راه‌حل دموكراتیك ولو نسبی به توافق برسند مثل شیلی، آرژانتین، برزیل و كشورهای اروپای شرقی پس از سقوط دیكتاتوری‌های نظامی و حزبی در آنها از دهه ١٩٨٠ و سپس ١٩٩٠.
آنچه نباید با وجود رویكرد یكدست سیاسی اشتباه گرفته شود، وجود هم‌گرایی‌های مهمی نظیر همگرایی ملی یا همگرایی دموكراتیك است. این‌گونه همگرایی‌ها برای ما ضرورت دارند زیرا در جهانی زندگی می‌كنیم كه واحد دولت ملی، واحد اصلی آن است، اما بیشتر و ضروری‌تر از این مساله ما باید هویت‌های فرهنگی خود را در قالب هویت‌های دینی، اخلاقی، زبانی، میراث فرهنگی و غیره حفظ كنیم و برای این كار باید در گروه بزرگی از ارزش‌ها بایكدیگر توافق و اجماع داشته باشیم. این نظام‌های ارزشی برای هر جامعه‌ای ضروری است. بنابراین همان اندازه كه از لحاظ سیاسی می‌توان اختلاف داشت و این امری مثبت است تا زمانی كه در چارچوب‌های قانونی باقی بماند به همان میزان وجود اختلاف‌های ارزشی لزوما امری مثبت نیست و هر اندازه گستره اشتراك در این زمینه بیشتر باشد بهتر است.
 

این درك‌های متفاوت چه تبعات سیاسی و اجتماعی را بر جای می‌گذارد؟
باید ابتدا مساله روشن باشد كه گستره سیاست و مباحث قابل طرح در جامعه و سطوح طرح چیست و باید كجا قرار بگیرد. اینكه ما انتظار داشته باشیم با تجربه ٣٠،٢٠ساله نظام مردم‌سالاری كه با انقلاب اسلامی در ایران آغاز شده، بتوانیم بدون محدودیت و تابو و مشكل، درباره همه‌چیز در همه جا، صحبت كنیم ممكن است آرمان زیبایی باشد، اما به همان اندازه زیبایی‌اش غیر‌واقعی و حتی خطرناك است. تمام تجربه‌های ملی مردم سالارانه‌ای كه ما در حال حاضر در برخی از آنها به ٢٠٠سال پیشینه رسیده‌ایم، به صورت تدریجی ظرفیت‌های دموكراتیك را در خود ساخته‌اند و هزینه‌های زیادی برای دستاوردهای آزادی و تثبیت آنها داده‌اند. اما می‌بینیم كه هنوز هم با ظهور یك بحران می‌توانند به سرعت به موقعیت‌های پیشین باز‌گردند. این هم در واقعیت تاریخی صدق می‌كند هم در موقعیت معاصر: آلمان نازی بر ویرانه‌های یك دموكراسی بنا شد و اروپای غربی امروز به دنبال حملات تروریستی موقعیت اضطراری را در خود اعلام كرده است كه یك پس‌رفت دموكراتیك است. بنابراین مشخص است در شرایطی كه ما بحران داشته باشیم اصولا نه می‌توانیم به ظرفیت‌های دموكراتیك بیفزاییم، نه حتی ضمانتی وجود دارد كه ظرفیت‌های ایجاد‌شده، حفظ شوند.
از همین رو می‌بینیم كه به گواهی تاریخ، حفظ ظرفیت‌های دموكراتیك و از آن بیشتر تقویت و افزایش آنها نیاز به اعتدال و دوری جامعه از بحران‌های درونی و برونی دارد. در هر دو مثالی كه در بالا زدم، دو واحد مزبور هم از لحاظ درونی و هم از لحاظ برونی با بحران روبه‌رو هستند، هر چند در مورد آلمان در جنگ جهانی با چنان بحرانی روبه‌رو شد (كه خود نتیجه تحمیل یك صلح ننگین و فشار مالی در جنگ جهانی اول به این كشور بود) كه آن را به كلی به سوی سقوط فاشیستی برد، اما در مورد اروپای امروز بعید به نظر می‌رسد كه دستاوردهای دموكراتیك سقوط بسیار زیادی بكنند اما اعلام گروهی از قوانین، بازگشایی مرزهای بین كشورهای اروپایی و غیره نشانه‌هایی از تبعات بحران هستند.
جامعه ما نیز از همین قانون ساده تبعیت می‌كند: هر اندازه ما از بحران‌های داخلی و خارجی دورتر باشیم می‌توانیم ظرفیت‌های دموكراتیك بیشتری ایجاد كنیم و آنها را بیشتر تقویت و تثبیت كنیم و برعكس. اینكه می‌گویم برعكس را نیز در طول تاریخ و در موقعیت كنونی می‌توانیم ببینیم. در بهار عربی، ظرفیت‌های دموكراتیك افزون بر دلایل فرهنگی و اجتماعی (قبیله‌ای و قومی بودن تركیب‌های جمعیتی) به این دلیل هم از بین رفتند كه این جوامع در بسیاری موارد به صورت تصنعی به طرف تنش و حتی جنگ كشیده شدند.
همین امر سال‌ها است در آفریقا به عنوان یك سیاست پسا استعماری در حال انجام است. باز همین وضعیت به گونه‌ای دیگر در امریكای مركزی و بخشی از كشورهای امریكای جنوبی وجود دارد كه به دلیل بحران‌های حاد سیاسی یا مافیایی، این كشورها هیچ گونه دستاورد دموكراتیكی نمی‌توانند ایجاد كنند و اگر هم به صورت مقطعی ایجاد شود به سرعت از میان می‌رود.
به تاریخ كشور خود ما نگاه كنید: در پیش از انقلاب تنها دوره‌ای كه ما داشتیم به نظام مردم سالاری نزدیك می‌شدیم یك بار در انقلاب مشروطه بود و یك بار پس از شهریور ١٣٢٠ و در هر دو بار با دخالت قدرت‌های بزرگ و البته خیانت‌ها و ندانم كاری كنشگران سیاسی و فرهنگی ما، فرصت‌های ایجاد مردم سالاری را از میان بردند. در دوره پس از انقلاب نیز، هر بار امكان واقعی گسترش ظرفیت‌های دموكراتیك وجود داشته، تلاش‌های زیادی انجام گرفته است كه با ایجاد تنش، با ناراضی تراشی، با به جان هم انداختن مردم و اقوام و هویت‌های فرهنگی گوناگون آرامش را از بین ببرند تا ایجاد بحران كنند. مثال بسیار خوبی را در همین اواخر داشتیم، وقتی دولت عربستان سعودی كه بنا بر هر تعریفی یك دیكتاتوری نظامی و وابسته با بیگانه است، حتی با وجود نظر متحدانش، دست به شهادت رساندن یكی از رهبران شیعه و بسیاری دیگر می‌زند،با وجود آنكه همه مقامات عالی‌رتبه كشور و مراجع موكدا خواسته بودند كه هیچ كسی نه به این سفارت و نه به هیچ سفارتی نزدیك نشود، گروهی این كار را كردند و طبعا این بهانه‌ای شد كه با وجود محكومیت رسمی این عمل، عربستان فرصتی بیابد كه در منطقه تنش‌زایی كند وقتی چنین اعمالی (كه مثال دیگرش حمله به سفارت بریتانیا چند سال پیش بود) انجام می‌گیرد، روشن است كه هدف از میان بردن اعتبار ایران در سطح بین‌المللی است یعنی اینكه ادعا شود دولت ایران نمی‌تواند ثبات را برقرار كند و ضمانت دیپلماتیكی را كه به سفارتخانه‌ها داده است، اجرا كند.
یا دمیدن به اختلاف میان ایران و عربستان برای كشاندن آنها به احتمالا درگیری، هدفی اصلی است كه باید آن را واكنش برخی از گروه‌های قدرت خارجی و روابط درونی‌شان به موفقیت دیپلماتیك ایران در سطح جهان در مذاكرات هسته‌ای دانست. مساله به نظر من بسیار روشن است: تنش آفرینی دقیقا هدف از میان بردن دموكراسی و ظرفیت‌های آن را دنبال می‌كند. البته برخی از رادیكالیسم‌ها لزوما از یك توطئه سازمان یافته شده حركت نمی‌كنند، اما عملا در خدمت آن قرار می‌گیرند.
در نتیجه آنچه ما را دچار موقعیت‌های خطرناك می‌كند، اختلاف نظر‌های سیاسی و اجتماعی حتی در حاد‌ترین اشكالش نیست، بلكه قانون‌گریزی و تمایلات اتوپیایی برای ایجاد نوعی ظرفیت‌های دموكراتیك یا برعكس نوعی نبود ظرفیت‌های دموكراتیك در سطحی است كه با جامعه ما تناسب ندارد. برای این كار هم روشن است كه باید تنش‌زدایی كرد. آنچه تنش ایجاد می‌كند، انتقاد‌های رسانه‌ای حتی در شدید‌ترین اشكالش نیست، بلكه بی‌قانونی و زیر پا گذاشتن دستورات صریح و مشخص بالاترین مقامات كشور آن هم با ادعای رادیكالیسم و دغدغه‌های ملی‌گرایانه یا ارزشی است.
 

 

یكی از مسائلی كه همیشه وجود داشته این است كه در متن جامعه، سیاست امری مذموم تلقی می‌شود. این مساله چقدر ناشی از فهمی است كه به جامعه انتقال داده شده است؟
این امر دو دلیل دارد: یكی دلیلی تاریخی كه به سازوكارهای شكل‌گیری سیاست به گونه‌ای كه بهتر از هر كسی ماكیاولی در كتاب «شهریار» توضیح داده است، برمی‌گردد و دلیل دیگر به تغییری كه تحولات پنجاه سال اخیر و انقلاب اطلاعاتی در جهان به وجود آورده است و مساله مشروعیت‌یابی‌های جدید در حوزه سیاسی را به كلی دگرگون كرده است كه در این مورد نیز بهترین استناد، پیر روزنوالون، استاد علوم سیاسی در كلژ دو فرانس است. اكثر كشورهای غربی و بسیاری دیگر از قدرت‌های بزرگ نظیر روسیه و چین، هنوز به گونه‌ای عمل می‌كنند كه ظاهرا متوجه نیستند جهان تغییر كرده است و ابزارهایی كه خود آنها در اختیار مردم قرار داده‌اند از جمله اینترنت و شبكه‌های اجتماعی فقط امكان كنترل و سركوب را به قدرت‌ها نمی‌دهد، بلكه امكان مقاومت و دور زدن قدرت را نیز به آنها می‌دهد. از این رو بی‌اعتمادی نسبت به قدرت سیاسی در عصر جدید را باید از این بی‌اعتمادی در دوره پیش از دولت‌های ملی دموكراتیك جدا كرد.
در دوره پیش از دولت ملی و حتی در صد و پنجاه سال نخست این دولت یعنی تا زمانی كه دولت‌های مركزی هنوز می‌توانستند از تز «دولت رفاه» دفاع و عملا آن را اجرا كنند و دولت‌های جهان سوم نیز می‌توانستند دستكم چشم‌اندازی برای رسیدن به موقعیت‌های بهتر و دموكراسی را به مردم خود نشان دهند، برای بسیاری از مردم سیاست حوزه‌ای بود كه با تفویض اختیار به گروهی كنشگر اجتماعی می‌شد، با آن همسازی داشت؛ برای بسیاری از مردم مشاركت درحد مشاركت‌های انتخاباتی و احتمالا برخی از اعتراضات و تظاهرات و غیره كافی بود و برای آنها بیشتر مهم این بود كه دستاوردهای دموكراتیكی كه داشتند از جمله حق بیان و رسانه‌ها آزاد باشند یا امكاناتی در اختیارشان بگذارند.
اما در پنجاه سال اخیر به خصوص از یازدهم سپتامبر ٢٠٠١، همه‌چیز زیر و رو شد. مردم امروز می‌بینند كه قدرت‌ها تا كجا حاضرند پیش بروند و عملا خشونت و بی‌رحمی آنها حد و حصری ندارد؛ آنها می‌توانند تا تخریب كامل كشورها (عراق، سوریه، افغانستان و لیبی) پیش بروند، آنها می‌توانند تنش‌ها و جنگ‌های منطقه‌ای را ده‌ها سال ادامه دهند، آنها می‌توانند كشورها را به ورشكستگی بكشانند و حتی از اعمال خشونت و ورشكسته كردن مردم خود نیز به سود یك درصد جمعیت ابایی ندارند. در این شرایط همه مردم و هر چه بیشتر نسبت به حوزه سیاسی با چنین امكانات بی‌حدو حصری نومید و بیمناك هستند.
 

 

چنین دركی تا چه حد به كاركرد واقعی سیاست در جامعه ما ضربه وارد می‌كند؟
بستگی بدان دارد كه سیر سیاسی در جامعه ما چطور پیش برود و واكنش‌ها چطور مدیریت شوند. اگر ما بتوانیم به هر قیمتی از تنش‌زایی در جامعه جلوگیری كنیم و ظرفیت‌های دموكراتیك را بالا ببریم و اگر بتوانیم مشاركت را نه فقط در زمینه مشاركت‌های تفویض اختیاری به نهادهای انتخاباتی بلكه در زمینه انجمن‌های مردم محور زیاد كنیم، لزوما ضربه نخواهیم خورد. برعكس اگر تصور كنیم كه می‌توانیم با الزام و دست زدن به برنامه‌ها و ابزارهای آمرانه به هر شكلی یك جامعه مدرن و دارای سرمایه جوان و فرهنگی بالا را اداره كنیم، بسیار ضربه خواهیم خورد. مسوولان و همه باید بدانند كه جامعه كنونی ایران را به هیچ‌وجه نمی‌توان با جوامعی مثل روسیه، چین یا امریكا مقایسه كرد و باید آن را بیشتر از لحاظ تركیب جمعیتی، انتظارات و واكنش‌ها با برخی از جوامع آسیایی یا اروپایی مقایسه كرد كه سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی نسبتا بالایی دارند اما مدیریت‌های‌شان دارای مشكلاتی است. مدیریت آمرانه و اصولا این درك كه انتقاد و بیان مشكلات را سیاه نمایی بدانیم و با آن مبارزه كنیم دقیقا در جهت مخالف و ناراضی تراشی در جایی است كه ابدا نیازی به این كار نیست و می‌توان از آن جلوگیری كرد.
 

 

درك‌هایی كه از سیاست در جامعه امروز ایران وجود دارد چقدر ناشی از تجربه‌های این جامعه ارزیابی می‌شود؟
متاسفانه ما از تجربه‌های تاریخی خود به خوبی استفاده نمی‌كنیم. مثلا قهرمان پروری و اسطوره‌اندیشی و روابط مرید و مرادی در طول تاریخ معاصر ایران بیشترین ضربات را به ما زده‌اند، زیرا كنشگر اجتماعی به جای آنكه ذهن نقادانه و قائم به ذات پیدا كند، دایم پاسخ پرسش‌های خودش را در این و آن شخصیت، این و آن مكتب و رویه و رویكرد سیاسی، این و آن كتاب و غیره می‌جوید: منظورم این نیست كه متفكران، نخبگان و منابع غنی خود را كنار بگذاریم بلكه این است كه رویكرد مریدانه خود را نسبت به اینها باید كنار بگذاریم و به عقل و هوش و اندیشه خود متكی باشیم، سخنان و نظریات را بشنویم یا بخوانیم و سعی و تحلیل كنیم. از كسی تبعیت كوركورانه نكنیم. نه دین ما، نه اخلاق ما، نه نظام‌های مدنی و اجتماعی و فرهنگی و نه تجربه‌های ما و دیگران در صد سال اخیر نشان نمی‌دهند كه این روش‌ها منطقی هستند و ما را به جایی می‌رسانند. متاسفانه هنوز در سطح روشنفكران و گروه‌های نخبه ما، سازوكارها و روابطی دیده می‌شود كه صد سال یا پنجاه سال پیش دیده می‌شد و این یك فاجعه فكری واقعی با كشوری كه چنین نیاز شدیدی به آزادی اندیشه و تفكر و تعقل دارد و چنین عدم عقلاینت و اسطوره‌سازی‌ها و روابط مرید و مرادی تهدیدش می‌كند، دارد. از این‌رو توصیه می‌كنم كه تاریخ معاصر خود را بارها و بارها بخوانیم زیرا پاسخ بسیاری از پرسش‌های خود را در تجربه نزدیك به خود و اشتباهاتی كه دایما مرتكب می‌شویم، خواهیم یافت. اما نگاه و مطالعه تاریخ و تجربه دیگران نیز بسیار سودمند و ضروری است. باید حلقه‌های فكری ارتباط خود را با جهان و آنچه در آن روی داده و می‌دهد، بیشتر كنیم تا بتوانیم بر اساس این داده‌ها، جهان و موقعیت پیچیده خود را بهتر درك كنیم و زندگی بهتری برای خود فراهم آوریم.

منبع: اعتماد

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما