فلسفه و مکاتب فکری جدید / سید حسین نصر
|۹:۵۸,۱۳۹۵/۶/۲۳| بازدید : 809 بار

 

 درک معنایی که فلسفه در غرب دارد و نقشی که در شکل دادن به تمدن جدید و به ویژه در شکل دادن به پدیده‌ای ایفا کرده که به مدرنیسم یا تجددطلبی مشهور است، برای جوان مسلمان و به واقع هر جوانی که در هر فرهنگ غیردینی دیگری رشد کرده باشد، در ابتدا دشوار است.

 

همان طور که پیشتر دیدیم، در جهان اسلام، مثل هر جهان سنتی دیگری، فلسفه همواره با دین ربط و پیوند نزدیک داشته است، لذا همواره «حکمت» خوانده می‌شده و هرگز در پی مخالفت با حقایقی نبوده که از سوی خداوند در سلک متون مقدسی نازل می‌شده که نزد مسلمین در مرتبه‌ی اول قرآن مجید است و حدیث به یک معنی مکمل آن است. در غرب نیز مدتی طولانی وضع کمابیش مانند جهان اسلام بود. وقتی تمدن مسیحی بر غرب استیلا داشت فلسفه عمیقاً با کلام مربوط و متحد بود و به مسایلی که به واسطه‌ی نفس حضور وحی مطرح بود عنایت داشت. در این دوران فلسفه در پی آن بود که معنای ژرف‌تر پیام دین را توضیح بدهد و درکی عقلانی از جهانی تدارک کند که در آن واقعیت دینی مسیحیت همواره و با قوت حاضر بود و ایمان نقشی اساسی و مرکزی ایفا می‌کرد. تنها از رنسانس به بعد و به خصوص پس از قرن یازدهم / هفدهم، یعنی آغاز عصر جدید، بود که نقش فلسفه در غرب به نحو قابل ملاحظه‌ای شروع به تغییر کرد.

 

در خلال دوران جدید فلسفه نخست از دین گسست، سپس با علوم تجربی و طبیعی پیوست و اسلوب‌های فکری گوناگونی پدید آورد که اغلب درصدد نشستن به جای حقایق دینی بود. بخش اعظم آنچه امروزه در دنیای متجدد مشهود است، اعم از اینکه در حوزه‌ی اخلاق باشد یا سیاست، درک نظری از ماهیت واقعیت باشد یا معرفت‌شناسی، ریشه در فلسفه‌ی جدید دارد که هر روزه بیشتر از پیش به رقابت و در موارد زیادی به دشمنی با کلام و حکمت و دین برآمده است. در نتیجه کسانی بر آن شده‌اند که فلسفه جدید را «میسوسوفی» بنامند (که لفظاً، برخلاف فلسفه یا «فیلوسوفی» که به معنای علاقه به حکمت است، یعنی نفرت از حکمت). به علاوه، در قرن سیزدهم / نوزدهم فلسفه بر آن شد تا خود را جانشین تام و تمام دین بداند و ظهور نفس فکر ایدئولوژی طلیعه‌ی این تحدی بود، یعنی ظهور تعبیری که امروزه حتی مسلمین نیز وسیعاً از آن استفاده می‌کنند در حالی که به ندرت سرشت اساساً غیردینی و ضددینی صرف همین مفهوم را که به تدریج درصدد گرفتن جای دین سنتی در بسیاری از محافل [اسلامی] است، می‌فهمند.

 

بنابراین، برای فهم ماهیت مدرنیسم یا تجددخواهی لازم است که معنای فلسفه را در تمدن غرب درک کنیم. در غیر این صورت فهم معنای پدیده‌های جدید، اعم از آن که در حوزه‌ی علم باشد یا هنر، در قلمرو سیاست باشد یا اقتصاد، در گستره‌ی واقعیات اجتماعی یا حتی رفتار شخصی و خصوصی، دشوار خواهد بود. مسلماً راست است که مسیحیت و نیز یهودیت تا حدودی همچنان در غرب حیات و حضور دارد، اما آن خلأیی را که با خارج شدن از متن صحنه ایجاد شده، شیوه‌های تفکری پر کرده است که از بطن مکاتب فلسفی گوناگون غرب و به ویژه از بطن آن چیزی برخاسته که نزد مورخان فلسفه در غرب به فلسفه‌ی جدید موسوم گردیده است.

تاریخ فلسفه در شکل کنونی‌اش یک رشته‌ی جدید غربی است که در قرن نوزدهم در آلمان شکل گرفت و سریعاً به علمی خاص خود بدل شد و حتی به تدریج فی‌نفسه معنایی فلسفی یافت. مورخان فلسفه معمولاً فلسفه‌ی غرب را به سه دوره تقسیم می‌کنند: دوران باستان، قرون وسطی، دوران جدید. البته، این نحوه‌ی تقسیم تاریخ فلسفه، ولو آن که کوشیده است فلسفه اسلامی را نیز دربربگیرد، علناً حاکی از یک نوع نگاه و نگرش اروپایی و غربی به تاریخ فلسفه است و نباید آن را با نگاه و نگرش کاملاً متفاوت سنتی اسلامی به فلسفه و تاریخ فلسفه اشتباه کرد. تغییر قرون میانه یا قرون وسطی در اسلام متضمن همان معنا و مدلول تاریخی یا تقویمی که در غرب هست، نیست. بسیاری از متفکران مسلمان قرن سیزدهمی / نوزدهمی از نقطه نظر محتوای فکرشان «قرون وسطایی» دانسته خواهند شد در حالی که در همان دورانی می‌زیسته‌اند که نزد مورخان غربی به دوران جدید مشهور است.

 

بنابر طرح تقسیم تاریخ فلسفه در غرب، فلسفه‌هایی که در آتن، اسکندریه و سایر مراکز فکر یونانی یا یونانی‌مآب و روم بالیده و شکوفا شده است فلسفه‌های دوران باستان یا کهن خوانده می‌شود. فلسفه‌هایی که در فاصله‌ی آغاز مسیحی شدن اروپا در حدود قرون چهارم و پنجم میلادی، تا از هم پاشیدن تمدن قرون وسطی تکوین یافته و به منصه‌ی ظهور آمده است، از جمله شامل فلسفه‌های اسلامی و یهودی، فلسفه‌های قرون وسطایی نامیده می‌شود؛ در حالی که این نحوه‌ی تفکر اصطلاحاً قرون وسطایی که در اشکال متأخرتر آن به سکولاریسم یا فلسفه‌ی مدرسی مشهود بوده، حتی در خود غرب، به خصوص در محافل کاتولیک، تا عصر بعد از قرون وسطی نیز همچنان دوام و ادامه داشته و عملاً حتی تا به امروز به طور کامل تعطیل نشده است. بالاخره از فلسفه‌هایی باید نام ببریم که از نفی همبستگی و پیوند میان فلسفه و کلام و تعالیم دینی مسیحیت زاده شده است و بر اومانیسم و مذهب اصالت عقل و سایر آرا و اندیشه‌های متعلق به دوره‌ی رنسانس که به ویژه در قرن یازدهم / هفدهم رونق و رواج یافته بوده، مبتنی هستند. این فلسفه‌ها تا به امروز ادامه یافته و به فلسفه‌های مدرن (= جدید) و گاهی پست مدرن (یا پسامدرن) موسوم شده است. در نخستین دوران از این سه دوران فلسفه‌ی غرب، اسلام و مسیحیت کمابیش شریک یکدیگر بوده‌اند، اگرچه پیش از قرون وسطی اطلاع مسیحیان از فلسفه‌ی یونان بسیار کمتر از آشنایی مسلمین با فلسفه‌ی یونان بوده، در حالی که مکاتب متأخر فلسفی روم در اروپای مسیحی نقش و حضور بسیار بیشتری داشته است تا در اسلام. علی‌الخصوص رابطه‌ی میان فلسفه‌ی اسلامی و دومین دوران از سه دوران مزبور، یعنی آنچه به فلسفه‌ی مسیحی قرون وسطی موسوم بوده، به ویژه پس از قرن ششم / دوازدهم که بسیاری از منابع عربی به لاتینی ترجمه شد، بسیار نزدیک بوده است. در نتیجه، می‌توان این دوران از فلسفه‌ی غرب را همتا و قرین همان دوران از فلسفه‌ی اسلامی دانست، در این دوره روابط صوری و ساختاری و تاریخی زیادی میان این دو فلسفه برقرار بوده است.

 

اما فلسفه‌ی جدید غرب، که از نفی جهان‌نگری سنتی تمدن مسیحی قرون وسطی نشأت یافته و بر عقل و حواس انسانی مستقل از وحی مبتنی بوده، نظیر و همانندی که در جهان اسلام ندارد و پدیده‌ای مطلقاً منحصر به تمدن غربی است. تعلق انحصاری این پدیده به تمدن غرب دست کم تا قرن اخیر که تجددطلبی به دست‌اندازی به سوی تمدن‌های دیگر و ریشه دواندن در خاک این تمدن‌ها برآمد، از جمله در نواحی معینی از جهان اسلام متفکران مسلمان به انحاء گوناگون تحت نفوذ و تأثیر اندیشه‌ی جدید اروپایی قرار گرفتند.

 

قرون وسطی

برای فهم دنیای متجدد که همان هدف اصلی این کتاب است، علی‌الخصوص باید به دوران جدید عنایت کرد، اما لازم است پیش از آن اشاره‌ی کوتاهی نیز به فلسفه‌ی قرون وسطایی اروپا بشود که معمولاً در دانشگاه‌های اسلامی مورد توجه و تدریس نبوده است و مآلاً عده‌ی علمای مسلمان که دانشی جدی در این زمینه داشته باشند بسیار اندک است. دانستن فلسفه‌ی مدرسی یا اسکولاستیک نه تنها برای روشن کردن رابطه‌ی میان فلسفه‌ی مسیحی و فلسفه‌ی اسلامی اهمیت دارد، بلکه برای شناخت پیشینیه‌ی فلسفه‌ی جدید اروپایی که، به رغم طرد و نفی گذشته‌ی قرون وسطایی خود، به نحوی کاملاً طبیعی بسیاری از آرا و دوره‌های مختلف آن سنت را اخذ و اقتباس کرده است، نیز لازم است. علاوه بر این، حتی طرد شدن سنت اسکولاستیک نیز خود دقیقاً به همان آرا و اندیشه‌های طرد شده مربوط بوده است و لازم است که این آرا و اندیشه‌ها را بشناسیم. بنابراین اجازه بدهید در ابتدا، پیش از آنکه به دوران جدید اندیشه‌ی غرب و آن چیزی بپردازیم که دقیقاً فلسفه‌ی جدید خوانده می‌شود، نگاهی گذرا به دوران اصطلاحاً موسوم به قرون وسطی بیندازیم.

در این بخش، نیز در بقیه‌ی این فصل، شخصیت‌ها و بزرگان فکری هر دوره را که می‌شود مسایل بنیادی یا دست کم برخی از مسایل اساسی مطرح برای فلاسفه‌ی هر عصر را از رهگذر ایشان و آرائشان شناخت، از نظر می‌گذرانیم. به این ترتیب، می‌شود، علی‌رغم مجال اندک، علاوه بر معرفی چهره‌های برجسته‌ی تاریخ اندیشه‌ی غرب، اطلاعاتی اجمالی نیز درباره‌ی آرا و اندیشه‌هایی به دست داد که در طول تاریخ اندیشه‌ی غرب مطرح بوده است.

 

سنت اگوستین (354 ـ 430 میلادی)

بسیاری سنت اگوستین را مؤسس فلسفه‌ی مسیحی غرب هم در وجه فلسفی و هم در وجه کلامی آن می‌دانند. سنت اگوستین در شمال آفریقا زاده شده و در جوانی به آموختن فلسفه، به ویژه فلسفه‌ی سیسرون و نوافلاطونیان، روی آورد. حتی چندی به مانویت یعنی به دین مبتنی بر ثنویتی گروید که از ایران باستان سرچشمه گرفته و در امپراتوری روم آن روزگار رواج یافته بود. تا سال 386 به مسیسحیت نگراییده بود، اما به محض اینکه به این دین درآمد به سرعت در محافل کلیسایی ترقی کرد و اسقف شهر هیپو (1) شد و در زمره‌ی مهم‌ترین آباء کلیسای مسیحی غرب، یعنی همان که در روزگار ما به کلیسای کاتولیک مشهور است، درآمد. او در سال 400 میلادی اعترافات مشهور خود را که یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای اندیشه‌ی غرب است، نوشت. در آن اظهار عقیده کرد که فلسفه می‌تواند بشر را به سعادت و حتی رستگاری برساند و می‌توان آن را با دین مسیح همساز و هماهنگ کرد. او در واقع خود دین مسیحیت را فلسفه‌ای می‌دانست که در آن کتب و متون مقدس مرجعیت و ایمان مرکزیت دارد.

یکی از مهم‌ترین دلمشغولی‌های سنت اگوستین که مکرراً اظهار کرده است رابطه‌ی میان ایمان و شناخت یا عقل و دین و در عین حال رابطه‌ی میان عقل و اشراق بوده است. اثر اصلی او، یعنی شهر خدا نیز حاوی نظر مسیحیانه در باب زمان و تاریخ و نیز جامعه‌ی کامل و ناقص است و او در آن بر اهمیت حضور گناه و اهمیت فدیه‌پذیری یا بازخرید گناهان توسط مسیح تأکید کرده است. سنت اگوستین تا هنگام مرگش در سال 430 میلادی مجموعه آثاری فراهم آورده بود که بعدها بر سراسر تاریخ آینده‌ی اندیشه مسیحی و حتی بر بخش اعظم فلسفه‌ی غربی محافل خارج از حوزه‌ی ایمان علی‌الاختصاص کاتولیکی اثر گذاشت.

 

بوئتیوس آنیکیوس (حدود 470 ـ 524 میلادی)

بوئتیوس یکی از فلاسفه‌ی رومی و نویسنده‌ی یکی از پرخواننده‌ترین آثار فلسفی اروپایی، یعنی تسلی فلسفه است که اثری اساساً افلاطونی است. او می‌خواست آثار افلاطونی و ارسطو را به لاتینی ترجمه کند و با یکدیگر هماهنگ سازد، اما تنها به ترجمه‌ی معدودی از رسالات منطقی ارسطو توفیق یافت و آوازه‌ی این رسالات از همین رهگذر در سراسر قرون وسطای اروپا پیچید. او در اواخر عمرش به زندان افتاد و سرانجام مقامات رومی وی را به اتهام خیانت به کشور به مرگ محکوم کردند. تسلی فلسفه‌ی او که یکی از مهم‌ترین مجاری نقل آشنایی با مذهب افلاطونی به قرون وسطای اروپا بود، حاصل همین ایام محبس اوست.

 

یوهانس اسکوتوس اریگنا (810 ـ 877 میلادی)

اریگنا، فیلسوف ایرلندی، مشرب نوافلاطونی و مسیحیت را به نحوی درهم ادغام کرد که هم در حلقات فلسفی و هم در میان عرفای مسیحی نفوذی فراوان یافت. او آثار دیونوسیوس آریوپاگوسی را به لاتینی ترجمه کرد و برای نخستین بار آراء وی را با همه‌ی نتایج و آثاری که این ترجمه بر تاریخ دوره‌های بعد فلسفه و کلام غرب داشت، در دسترس غرب قرار داد. مشهورترین اثر اریگنا تقسیم طبیعت است که در آن به بحث در باب صدور همه‌ی چیزها از خداوند و بازگشت همه‌ی چیزها به او پرداخته است.

او بی‌تردید یکی از بزرگ‌ترین علمای مابعدالطبیعه‌ی مسیحیت است و آراء بسیاری پیش نهاده است که با آراء علمای مابعدالطبیعه‌ی اسلامی شباهت دارد.

 

سنت آنسلم ( 1033 ـ 1109 میلادی)

سنت آنسلم یکی از چهره‌های برجسته‌ی کلام و فلسفه‌ی مسیحی قرون وسطاست و در کلام دنباله‌رو سنت اگوستین بوده است. شهرت او در فلسفه به خاطر عرضه‌ی برهان معرفه‌الوجودی در اثبات وجود خداوند است. وی ایمان مسیحی را تحلیل عقلانی می‌کرد و معتقد بود که اینگونه درک عقلانی از ایمان برای فهم خود دین ضروری است و به واقع یک وظیفه‌ی دینی است. این نظر یا نظریه در عبارت مشهور credo ut intelligam او، یعنی «ایمان می‌آورم برای آنکه بفهمم» خلاصه شده است، منظور او از این سخن آن بوده است که انسان باید به خداوند ایمان داشته باشد تا بتواند ماهیت اشیا و امور را بفهمد و تکیه‌ی فلسفه بر وحی نیز به همین دلیل است. او از حیث دلمشغولی به رابطه‌ی میان عقل و ایمان یکی از مهم‌ترین چهره‌ها در غرب است و از جمله مؤسسان مکتبی است که به فلسفه‌ی مدرسی متأخر یا عالی موسوم شده است. از او آثار متعددی باقی مانده که دو تا از مشهورترین آنها مونولوگیوم و پروسولوگیوم حاوی برهان معروف معرفه‌الوجودی او در اثبات وجود خداوند است. وی رسالات مابعدالطبیعی و کلامی دیگری نیز نوشته است که در آنها علی‌الاختصاص به مسایل دینی همچون ماهیت مسیح پرداخته است.

 

سنت بوناونتوره (1217 ـ 1274 میلادی)

سنت بوناونتوره یکی از بزرگ‌ترین متکلمان و فلاسفه‌ی مسیحیت است. او که از راهبان فرقه‌ی فرانسیسیان ایتالیا بود به عنوان یکی از مجتهدان کلیسا پذیرفته شد و تا به امروز یکی از مهم‌ترین مراجع کاتولیک‌ها در زمینه‌ی تفسیر اندیشه‌ی دینی بوده است. وی وارد دانشگاه پاریس شد و در آنجا به فرقه‌ی فرانسیسیان یا فرانسیسکن‌ها پیوست و به مطالعه در علم کلام همت گماشت و به زودی یکی از چهره‌های برجسته‌ی این رشته شد. شهرت او علی‌الخصوص به تأکید و اصرار بر این بوده که جست‌وجوی حقیقت خود جزئی از عبادت الهی است. وی شرح‌هایی بر کتاب مقدس و کتاب جملات پتر لومبارد نوشته بود و فلسفه‌ی سنت اگوستین و ارسطو و نیز فلسفه‌ی اسلامی را بسیار خوب می‌دانست. تلاش او معطوف به آن بود که همه‌ی این مکاتب فلسفی را در جهت دفاع از مسیحیت درهم بتند و با هم جمع کند. وی ضمناً از جمله‌ی عرفای بزرگ مسیحی نیز بود و یکی از مشهورترین رسالات عرفانی قرون وسطایی را تحت عنوان سفر نفس الی الله نوشته بود و در عین حال از ایمان مسیحی در مقابل حملات فلاسفه‌ی عقلی مشربی که حتی در آن زمان می‌خواستند تفوق وجوه استدلالی تفکر را بر مسلمات و معتقدات ایمانی نشان بدهند، دفاع می‌کرد.

 

سنت توماس اکویناس (1224 / 1225 ـ 1274 میلادی)

سنت توماس اکویناس که بی‌تردید مشهورترین و پرتأثیرترین شخصیت در میان همه‌ی متفکران اروپایی قرون وسطایی بود و به «حکیم آسمانی» ملقب گردیده بود، در سیسیل چشم به جهان گشود. در پاریس تحصیل کرد و به عضویت یکی دیگر از فرقه‌های مهم مسیحیت در قرون وسطی، یعنی فرقه‌ی دومینیکیان، درآمد. وی در دوران تحصیل با آلبرتوس کبیر محشور بود که خود عمیقاً از فلسفه و علوم اسلامی تأثیر پذیرفته و از مدافعان فکر ارسطویی در جهان لاتین بود. سنت توماس سال‌ها در پاریس درس داد و از او موضعی که درباره‌ی نسبت و رابطه‌ی عقل و ایمان داشت دفاع کرد. او هم با طرفدار لاتینی ابن رشد، یعنی آن عده از شارحان آراء ابن رشد در غرب که تنها بر وجه استدلالی اندیشه‌های این متفکر بزرگ مسلمان تأکید می‌کردند، هم با متفکران مسیحی‌ای که کلاً با فلسفه‌ی استدلالی معاندت داشتند، مخالف بود. وی بر پایه‌ی ارسطویی کردن اندیشه‌ی مسیحی، با اخذ و اقتباسات فراوان آثار ابن سینا، غزالی و سایر متفکران اسلامی، ترکیب گسترده‌ای ایجاد کرده و مدخلی بر کلام یا الهیات فراهم آورده بود که تا به امروز همچنان نافذ است و هنوز مهم‌ترین منبع کلام و فلسفه‌ی کاتولیک است. مشهورترین دو اثر او، یعنی مدخل الهیات و مدخل ضدکفار، مهم‌ترین چکیده‌های فلسفه و کلام رسمی کاتولیک و از جمله مهم‌ترین آثار اندیشه‌ی اروپایی است.

 

پس از سنت توماس، مکتب فکری او در دست بزرگانی چون دانز اسکوتس با قوت تمام تا قرن هشتم / چهاردهم ادامه یافت، ولی مورد طعن و انتقاد تسمیه‌گرایان نیز بود و از آن پس رو به افول گذاشت تا آنکه در قرون نهم / پانزدهم و دهم / شانزدهم موج تازه‌ی اندیشه‌ی رنسانس به تدریج در اکثر مراکز علمی اروپا جای فلسفه‌ی مدرسی را گرفت. با این حال، فلسفه‌ی مدرسی، به خصوص در شکل توماسی، تا قرون دهم / شانزدهم و یازدهم / هفدهم در ایتالیا و اسپانیا باقی و برقرار بود و علاوه بر این، از رهگذر نفوذ اسپانیا در جنوب آمریکا نیز توسعه یافت و شمار زیادی از فلاسفه را پرورش داد که در همان نواحی مهم و نامبردار بودند اما در جریان اصلی فلسفه‌ی اروپایی که در حال دور شدن از ترکیب عقل و ایمان، یعنی ماحصل مساعی متکلمان بزرگ قرون وسطایی همچون سنت توماس اکویناس و سنت بوناونتوره بود، شهرتی نداشتند.

 

دوران جدید

در دوران رنسانس، در همان احوال که فلسفه‌ی مدرسی تدریجاً جایگاه مرکزی خود را در تفکر فلسفی اروپا از دست می‌داد، گرایش‌های فلسفی گوناگونی با ماهیت‌های مختلف شروع به خودنمایی کرد. عده‌ای از فلاسفه کوشیدند فلسفه‌های باستانی، به خصوص فلسفه‌های افلاطونی و هرمسی، را مستقل از جمع و ترکیب‌های فراهم آمده در سنت مسیحی موجود، احیا کنند. گروه دیگری از فلاسفه به اومانیسم و مذهب اصالت خرد روی آوردند و به تدریج مکاتب فلسفی‌ای پدید آمد که دیگر جزء صورت تألیفی مسیحی نبود، اگرچه فرد فرد فلاسفه‌ی متعلق به این مکاتب هنوز بیش از آن به عصر ایمان نزدیک بودند که بتوانند به یک باره از همه‌ی اصول و تعالیم مسیحیت بگسلند.

 

در اینجا مجال آن نیست که درباره‌ی بسیاری از چهره‌های مهم فلسفه‌ی رنسانس همچو فیچینو و پیکو دلامیراندولا که نقش آنچنان مهمی در تبدیل متون افلاطونی و هرمسی به جان و جوهر فضای فکری غرب داشتند، یا چهره‌هایی مانند پترارک و اراسموس که پدران اومانیسم جدیدی بودند که به طور طبیعی به مخالفت با نگرش خدامرکزی و مقدس جهان مسیحی سنتی برآمده بود، سخنی بگوییم. لذا بیشتر مایلیم به اشارتی درباره‌ی مهم‌ترین چهره‌های عمده و اصلی فلسفه‌ی جدید اروپایی از پایان رنسانس تاکنون بپردازیم تا بتوانیم برجسته‌ترین ویژگی‌های فلسفه‌ی چند قرن اخیر غرب را که نام و نشان اومانیسم، مذهب اصالت خرد، مذهب اصالت تجربه، بعدها ایدئولوژی‌های قرن سیزدهمی / نوزدهمی همچون مارکسیسم، بالاخره در قرن چهاردهم / بیستم مذهب تحصلی، پدیدارشناسی، هستی‌گرایی مذهب اصالت وجود یافته است، توضیح بدهیم.

 

اما پیش از آن که به این افراد بپردازیم لازم است که معنا و اهمیت اومانیسم یا بشرگرایی را که اینچنین با رنسانس و فلسفه‌ی جدید سرشته بوده است، بیشتر روشن کنیم. اومانیسم اروپایی در ایتالیا، نه فرانسه یا آلمان، در واقع جنوب ایتالیا و سیسیل که هنوز تأثیرات فکر و فرهنگ اسلامی در آنها بسیار زنده و محسوس بود، آغاز گردید. تحقیقات اخیر رابطه‌ی روشنی را میان «ادب» اسلامی و جنبه‌های معینی از این اومانیسم از جهت تأکیدی که این اومانیسم، همچون «ادب» اسلامی، بر اهمیت کتاب و تحقیق، بلاغت، میل به صناعات بدیعی و بسیاری عناصر دیگر، می‌ورزیده، نشان داده است. اما این رابطه‌ی نزدیک تاریخی نباید باعث مشتبه شدن معنای اومانیسم در ذهن خواننده‌ی مسلمان بشود. «ادب» اسلامی همواره در چارچوب ایمان باقی مانده و به انسان به عنوان بنده‌ی خداوند و خلیفه‌الهی می‌نگریسته است، در حالی که اومانیسم در رنسانس و کلاً در اندیشه‌ی جدید غرب اساساً و بالذات غیردینی است، ولو آنکه برخی از نویسندگان معین از اومانیسم مسیحی هم سخن گفته باشند، متضمن استقلال انسان از آسمان و «آزادی» او در روی زمین از قید قوانین و فرامین خداوند و وحی است. به هر حال، هر گاه و هر جا که ما در این کتاب از اومانیسم سخن گفته‌ایم مقصود همین اومانیسم غیردینی بوده است.

 

فرانسیس بیکن (1561 ـ 1626 میلادی)

اگرچه فرانسیس بیکن به عنوان یکی از چهره‌های ذی‌فنون در زمینه‌های فلسفه و سیاست، به اندازه‌ی دکارت و سایر بزرگان هم‌روزگار او با فلسفه‌ی جدید مربوط نیست، اما توجه به او برای فهم یکی از جنبه‌های اصلی و مرکزی دنیای متجدد، یعنی تکیه بر علم به عنوان ابزار دستیابی به قدرت و فلسفه‌ای که در پس چنین نقطه‌نظری نهفته است، ضرورتی اساسی دارد. بیکن که از اشراف انگلیس بود و در کمبریج تحصیل کرده بود، تا مقام ریاست مجلس اعیان، مهرداری و وزیر دارایی ارتقا یافت و پیش از آنکه کوکب بختش افول کند نقش مهمی در حیات سیاسی روزگار خود ایفا کرد. او طرفدار یک دولت قدرتمند مرکزی و حمایت مالی دولت از علم بود و بسیاری او را پدر علم جدید انگلستان دانسته‌اند. او در واقع به دنبال ایجاد «علم جدید»ی بود که بتواند انسان را بر طبیعت مسلط سازد و به او قدرت و تفوق بر محیط بدهد. او بر فایده‌مندی علمی علم نیز تأکید می‌کرده و به یک معنا، از نقطه نظر فلسفی پیرو مذهب اصالت فایده بوده است. وی تعداد زیادی کتاب پرآوازه و پرنفوذ و نیز مجموعه‌هایی از مقالات در باب موضوعات مختلف اخلاقی نوشت. شاید مهم‌ترین کتاب او همان ارغنون نو یا منطق جدید باشد. او این کتاب را در پاسخ به ارغنون ارسطو که بنیاد اندیشه‌ی مدرسی کهن را تشکیل می‌داده، نوشته، در کتاب آتلانتیس نو نظرش را درباره‌ی جامعه‌ی ایده‌آل عرضه کرده است.

 

بیکن تمایل یا در واقع تعصب شدید ضد مابعدالطبیعه داشت و عمدتاً از آرا فلاسفه‌ی دهری مشرب یونان حمایت می‌کرد. او سعی داشت آنچه را که بعدها به «روش علمی» مشهور شد توضیح بدهد و تأکید داشت که باید پیوسته اطلاعات گردآوری کرد و آزمایش‌هایی برای کشف رازهای طبیعت از رهگذر مشاهده‌ی سامانمند انجام داد. در واقع، کسان زیادی افتخار تأسیس «روش علمی» را از آن او می‌دانسته‌اند و دانشمند بزرگی همچون سر اسحق نیوتون خود را وامدار او دانسته است. بنابراین، مهم‌ترین میراث بیکن نه در فلسفه‌ی محض بلکه در فلسفه‌ و متدولوژی علم، نیز در حمایت او از علم به عنوان یک امر و اشتغال دولتی نهفته است که بعدها به تدریج در حیات تمدن اروپا شأنی مرکزی و اساسی یافت.

 

رنه دکارت (1596 ـ 1650 میلادی)

بیش از بیکن، باید رنه دکارت را مؤسس فلسفه‌ی جدید دانست. دکارت فیلسوف فرانسوی کاتولیکی بود که در زمینه‌ی اندیشه‌ی قرون وسطایی بسیار متحجر و پراطلاع بود و در ریاضیات نیز دستی داشت. با این حال، به تدریج از قالب‌ها و قاعده‌سازی‌های کهن فلسفه‌ی وسطایی روگردان شد تا براساس روش مشهور شک دکارتی خویش که او را واداشته بود که بگوید «می‌اندیشم پس هستم»، پایه و اساس تازه‌ای برای حصول یقین بیابد. این گفته‌ی مشهور او، به یک معنا، بنیاد فلسفه‌ی جدید است از آن جهت که عمل شناسایی نفس فرد و عقل استدلالی بشر را از وحی به عنوان معیار نهایی حقیقت و حتی اساس وجود، مستقل می‌داند. آثار مشهور دکارت، یعنی گفتار در روش [راه بردن عقل]، تأملات در فلسفه‌ی اولی و نیز اصول فلسفه، که حاوی جهان‌شناسی اوست، در عین حال نمونه‌های برجسته و ممتاز نثر فرانسوی نیز هست و تأثیری عمیق و گسترده بر اندیشه‌ی جدید داشته است.

 

دکارت مدعی و منادی ثنویت مشهوری است که بنابر آن واقعیت شامل دو بعد یا دو عنصر است، یکی جهان امتداد یا جهان ماده و دیگری جهان شعور یا اندیشه. از این پس، فلسفه اروپا همواره در فهم رابطه‌ی میان این دو جهان مشکل داشته است. فلاسفه‌ی بعدی پیوسته این سؤال‌ها را مطرح می‌کرده‌اند که چگونه یک جوهر یا یک عنصر که همانا ذهن باشد جوهر یا عنصر دیگر را که جهان ماده است درمی‌یابد. تقسیم بعدی فلسفه‌ی جدید به دو اردوگاه ماتریالیست‌ها و ایده‌آلیست‌ها، یعنی دو اردوگاهی که یکی عنصر مادی را واقعی و عنصر دیگر را غیرواقعی می‌داند، دیگری به عکس، جهان ذهن یا «ایده» را واقعی و جهان دیگر را غیرواقعی می‌داند، از همین ثنویت اساسی نشأت یافته است. به هر حال، دکارت در تأسیس فلسفه‌ی جدید نقش عظیمی داشته است. به علاوه، کارهای او در زمینه‌ی ریاضی کردن فضا و کشف بسیاری آرا مهم ریاضی، به ویژه هندسه‌ی توصیفی [یا تحلیلی]، نیز تأثیر به سزایی در ظهور علم جدید داشت، اگرچه فیزیک نیوتونی که نسل بعد از دکارت آن را به عنوان فیزیک معیار پذیرفت، یک سره فیزیک او را باطل و منسوخ کرد.

 

توماس هابز (1588 ـ 1679 میلادی)

هابز را یکی دیگر از فلاسفه‌ی بزرگ انگلیسی است، پدر فلسفه‌ی تحلیلی دانسته‌اند که در خلال قرن جاری وسیعاً در جهان انگلوـ ساکسون رواج یافته است. وی یکی از دانشجویان تیزهوشی بود که در آکسفورد فلسفه و منطق آموخت، سپس به قاره‌ی اروپا سفر کرد و در آنجا عمیقاً تحت تأثیر علمی قرار گرفت که در دستان کپلر و گالیله بالیده بود. او با فلسفه و علم ارسطویی مخالف بود و در قول به این که دانش باید به انسان قدرت بدهد و وضع و حال مادی او را بهبود ببخشد، با بیکن همصدا و همسخن بود. وی تحت تأثیر گالیله، سعی داشت فلسفه‌ی طبیعی خود را هم بر انسان و هم بر جامعه اطلاق کند و او را باید بیشتر یک فیلسوف جهان و جامعه و امور بشری دانست تا فیلسوف مابعدالطبیعه‌ی محض یا معرفت‌شناسی صرف.

 

نخستین اثر فلسفی هابز با عنوان رسالات کوچک به صورت هندسی نوشته شده بود و می‌خواست ادراک حسی را بر حسب علم جدید حرکت توضیح بدهد. هابز می‌کوشید که روانشناسی مکانیستی یا سیاسی طرفدار یک اقتدار نیرومند مرکزی بود. او چندی پس از آنکه وارد صحنه‌ی سیاست شده بود، به فرانسه تبعید شد و اکثر آثار فلسفی خود را، از جمله شامل نقدی بر تأملات دکارت، در همانجا نوشت. مشهورترین اثر هابز لویاتان است که می‌خواهد حاکمیت مطلق را به عنوان بنیاد فلسفه‌ی سیاسی بقبولاند. او آرایی را مطرح ساخت که در تاریخ آینده‌ی اندیشه‌ی سیاسی در غرب بسیار نافذ و مؤثر بود. دشمنان هابز او را به الحاد متهم می‌کردند اما او خود را فردی قایل به اصالت تجربه می‌دانست که تسلیم عقل عرفی و جهان متعارف و هر آن چیزی است که از رهگذر حواس قابل درک و دریافت باشد. هابز «کیفیات اولیه»، یعنی کمیت، هر چیز دیگری را که محصول و ماحصل ماده و حرکت می‌بود، واقعی می‌دانست و از این حیث می‌توان او را یک فیلسوف دهری مشرب یا ماتریالیست دانست.

 

بندیکت اسپینوزا (1632 ـ 1677 میلادی)

اسپینوزا که فیلسوفی با پیشینه‌ی یهودی بود، در آمستردام دیده به جهان گشود و پس از آن که به خاطر آرا و نظریات مخالف آمیزش با معتقدات رسمی از جامعه یهودی اخراج شد، بخش اعظم عمرش را در عزلت و انزوا گذراند. او عمیقاً مجذوب فلسفه‌ی دکارت بود و شرحی درباره‌ی این فلسفه به قصد تبلیغ آن نوشت. مشهورترین اثر او، تحت عنوان [علم] اخلاق، که یکی از آثار عمده‌ی فلسفه‌ی جدید به حساب می‌آید، پس از مرگ وی انتشار یافت. او در جست‌وجوی خیر اعلی بود و آن را برخورداری از سرشتی انسانی می‌دانست که از وضع خود در جهان و در طرح کلی اشیا کاملاً آگاه باشد. به عقیده‌ی او جزء تنها در ربط با کل فهمیده می‌شود و اولین کل همانی است که او آن را «خدا ـ طبیعت» می‌خواند. به همین دلیل او را به پیروی از مذهب «همه‌خدایی» یا پانتئیسم متهم کردند و به تعبیر اصطلاحی در واقع نیز «همه‌خدایی» بود زیرا خداوند را با کل جهان بیگانه می‌دانست.

 

او از جمله‌ی منتقدان اصالت تجربه‌ی هابزی و ثنویت دکارتی بود و این ثنویت را با تأکید بر تمامیت و یکپارچگی واقعیت رد می‌کرد. اسپینوزا به تعبیر اصطلاحی یک فیلسوف یهودی نبود. بلکه بیشتر به جریان اصلی فلسفه‌ی جدید اروپا تعلق داشت و در عین حال برخی عناصر معین اندیشه‌اش از آبشخور فلسفه‌ی کهن یهودی مایه می‌گرفت که خود در طول قرون اولیه رابطه‌ی بسیار نزدیکی با فلسفه‌ی اسلامی داشت، آنچنانکه حتی برخی از بزرگان آن همچون ابن جبیرول و ابن میمون برخی آثار خود را به زبان عربی نوشته بودند.

 

جان لاک (1632 ـ 1704 میلادی)

پس از هابز یک فیلسوف انگلیسی دیگر، که همان جان لاک بود، وظیفه‌ی دفاع از موضع مذهب اصالت تجربه را بر عهده گرفت، باید او را پس از هابز، مهم‌ترین فیلسوف اصالت تجربی فلسفه‌ی انگلیس در قرون دهم / شانزدهم و یازدهم / هفدهم دانست. او در عین حال فیلسوف اخلاقی بود که عمیقاً به اندیشه‌ی سیاسی علاقه داشت و از این حیث تأثیر به سزا بر بنیانگذاران دولت آمریکا و بسیاری دیگر از حرکت‌های مهم سیاسی قرن دوازدهم / هجدهم گذاشت. در این زمینه وی با آرا هابز مخالف بود و در مقابل حقوق حاکم بیشتر از حقوق مردم دفاع می‌کرد.

 

لاک که در خانواده‌ای پیرایشگر [پیوریتن] برآمده بود، در آکسفورد تحصیل کرد و بعداً راهی قاره‌ی اروپا شد. در فرانسه آرا و اندیشه‌های دکارت را آموخت اما علی‌الخصوص به سیاست عملی و امور سیاسی رغبت یافت. به همان دلایل چندی به هلند تبعید گردید و در آنجا دست به کار نشر آثار خود شد که مهم‌ترینشان عبارت بود از رساله در باب فهم بشری و دو رساله درباره‌ی حکومت. وی بعداً کتاب معقول بودن مسیحیت را نوشت و در آن از مسیحیت در مقابل انتقادات وارد بر آن دفاع کرد. بالاخره در اواخر عمرش شرحی بر رسالات پولس حواری نوشت که نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی او به موضوعات صرفاً دینی بود.

 

لاک مستحکم‌ترین مبانی را در طول تاریخ فلسفه‌ی انگلیس برای مذهب اصالت تجربه تدارک کرد و معرفت‌شناسی‌ای بر پایه‌ی نفی امکان راه بردن علم انسان به وجود عینی واقعی ذوات مختلف، فراهم آورد. او بر اهمیت «تصور» که هر آنچیزی است که در هنگام اندیشیدن انسان متعلق شناسایی باشد، تأکید داشت. «تصورات» مورد نظر لاک تماماً مولود تجربه است و از نظر او چیزی به اسم تطورات فطری وجود ندارد. در نظر او ذهن یا [نفس انسانی] «لوح سفید»ی است که این تصورات به دست آمده از جهان حواس بر آن ثبت می‌شود. جهان از اشیا واقعی ترکیب یافته است اما بر ما فقط از رهگذر تجربه مکشوف می‌گردد و همه‌ی تصورات یا از طریق حواس به دست می‌آید و یا از طریق تأمل درباره‌ی یافته‌هایی که از رهگذر حواس به دست آمده است.

 

پرتأثیرترین جنبه‌ی اندیشه‌ی جان لاک فکر قرارداد اجتماعی او بوده است که انسان را از وضع طبیعی برمی‌کشد و به تشکیل یک گروه اجتماعی ارتقا می‌دهد. این قرارداد برخلاف آنچه کسانی نظیر هابز می‌اندیشیدند، نه میان حاکم و اتباع، بلکه میان انسان‌هایی منعقد می‌شود که همگی به یکسان آزادند. بنابراین، حاکم نمی‌تواند به زمامدار مستبد و ستمگری تبدیل شود و مردم حق خواهند داشت او را هر گاه که به استبداد و ستمگری تمایل یافت، از حکومت خلع کنند. همین جنبه از اندیشه‌ی لاک است که تأثیر فراوانی در تکوین آرمان‌های دموکراتیک داشته است. این تأثیر علاوه بر خود انگلیس و بعدها در بخش‌های زیادی از جهان، در انقلاب آمریکا تبلور یافت. جان لاک را از نقطه نظر تاریخ اندیشه‌ی جدید می‌بایست یک فیلسوف سیاسی دانست.

 

گوتفرید ولیهم لایب نیتس (1646 ـ 1716 میلادی)

لایب نیتس یکی از فلاسفه و ریاضی‌دانان آلمانی از اهالی شهر لایپزیگ بود که در دانشگاه همان شهر تحصیل کرد. او یکی از برجسته‌ترین علمای مابعدالطبیعی دوران جدید، از جهات متعدد در میان فلاسفه‌ی مشهور غرب، از همه به فلسفه و مابعدالطبیعه‌ی سنتی مشترک میان اسلام و مسیحیت و سنت‌های دیگر نزدیک‌تر بود. او در یک محیط کاتولیک، پروتستان بود و لذا تصمیم گرفت که از وطن خود به پاریس بکوچد و چندین سال در همانجا تحصیل کرد. در سال 1700 به برلن بازگشت و به ریاست فرهنگستان علوم برگزیده شد. او در واقع هم یک فیلسوف برجسته بود و هم ریاضیدانی ممتاز که ضمناً از جمله‌ی کاشفان علم حساب فاضله و جامعه نیز بود.

 

لایب نیتس می‌خواست آرا و نظریات سنتی در باب خدا و انسان و طبیعت را با اندیشه‌های جدیدی که در حلقات علمی و فلسفی طرح می‌شد همساز و هماهنگ کند. از نظر او وجود خداوند و علت‌های غایی برای توضیح نهایی هر چیزی ضروری است. او معتقد بود که جهان کل هماهنگی است که بنابر قوانین علل فاعلی در خدمت اهداف الهی است.

 

او نمی‌خواست مثل دکارت ذهن و جسم یا نفس و بدن، را از هم جدا کند و به ذوات بسیطه یا جوهر فرد، یعنی واحدهایی قایل بود که فعالیت خودجوش یا خودانگیخته آنها جهان را تشکیل می‌دهد. لایب نیتس علاقه‌ی وافری به منطق داشت و در جست‌وجوی الفبای اندیشه‌ی بشر، دایره‌المعارفی از دانش بشر فراهم آورد. بنیاد فلسفه‌ی او و نیز زیربنای منطق و مطالعه‌ی او در باب الفبای اندیشه‌ی بشر همانا فکر وجود هم‌آهنگی پیشین بنیاد همه‌ی ذوات بسیطه در جهان بر همان اساسی است که خداوند هر چیزی را خلق کرده است.

 

لایب نیتس به آنچه که بعدها در غرب به حکمت خالده یا جاودان خرد مشهور شد نیز علاقه‌ی بسیار داشت و نخستین فیلسوف نامبردار غربی بود که چنین تعبیری را به کار برد. این علاقه و اعتنا مبتنی بر توجهی بود که او به فلسفه‌های غیرغربی، از جمله اندیشه‌های اسلامی و چینی داشت. او در پس همه‌ی این بیان‌های سنتی فلسفی مجموعه‌ای از حقایق عام و کلی می‌دید که آنها را جاودان می‌دانست.

 

اصول کلی فلسفه‌ی او شامل اصل هوهویت، اصل انتخاب اصلح، یعنی این که خداوند حکیم در میان همه‌ی صورت‌های ممکن اصلح یا بهترین صورت را انتخاب می‌کند، اصل علت کافی، اصول مابعدالطبیعی ضروری دیگری همچون ایجاب وجود هر چیز ممکن، می‌شد و علاوه بر این، اصول مربوط به نظم، مانند پیوستگی، استلزام عکس‌العمل برای هر عمل، برابری علت و معلول و قوانین دیگری از این دست نیز در فلسفه‌ی وی ملحوظ بود.

 

بخش اعظم آثار لایب نیتس درخلال نامه‌ها مقالات کوتاه و مکاتباتی از آن گونه که او با کلارک درباره‌ی نظریات خودش و نیوتون در مورد فیزیک و طبیعت داشت، بیان شده است. تنها اثر بزرگ و مفصل او همان عدل الهی است که باید آن را اثر اصلی او دانست. به هر حال، لایب نیتس یکی از مهمترین فلاسفه‌ی قرن یازدهم/هفدهم و تنها فیلسوف معروف در دوران جدید است که کوشیده است دست کم نوعی ارتباط با عوالم مابعد‌الطبیعه و فلسفه‌ی سنتی را حفظ کند. 

 

جورج بارکلی (1685 ـ 1753 میلادی)

جورج بارکلی، فیلسوف و متکلم انگلیسی ـ ایرلندی، را بسیاری از افراد از زمره‌ی قایلان به اصالت تجربه، اما نه از نوع لاک و هابز، می‌دانند. او در ترینیتی کالج دوبلین تحصیل کرد و در همانجا ایده‌آلیسمی را که بدان مشهور است فراهم آورد. بعضی‌ها او را به واسطه‌ی عقیده‌اش به این که تنها مُدرِک و مُدرَک وجود دارد و هیچ مفهوم دیگری در میانه‌ی ایشان نیست، پدر مجددگرایی دانسته‌اند. در رساله در باب مبانی علم انسانی، که مشهورترین اثر اوست، می‌گوید که همه‌ی اعیان متعلق حس ذهنی است و وجود جواهر یا ذوات مادی را بالکل رد می‌کند. او همچنین از خداشناسی عرفی یا قول به وجود خدای شریعت گذار در مقابل آزاداندیشان و قایلان به خداشناسی طبیعی یا عقلی، یعنی در مقابل کسانی که یا اصلاً منکر وجود خداوند بوده‌اند و یا آن که شأن او را تا حد علت اولی یا معمار جهان تنزل می‌داده و دست او را از تصرف در خلقت و اداره‌ی مخلوق خویش کوتاه می‌کرده‌اند، نیز دفاع می‌کند. وی در تجزیه‌گر: گفتاری خطاب به یک ریاضی‌دان بی‌دین قویاً از دین در مقابل دعاوی برخی دانشمندان عقلی مشرب دفاع کرده است.

 

بارکلی در اواخر عمر پس از مسافرت آمریکا به ایرلند بازگشت و اسقف شد و آرا و اندیشه‌هایش، به ویژه در میان کسانی که رغبت و تمایلی به فلسفه‌ی ایده‌آلیستی و طبعاً به حوزه‌ی مسایل دین داشتند، همچنان پرنفوذ باقی ماند. در روزگار جدید در بسیاری از کشورها یا سرزمین‌های مسلمانی همچون پاکستان و هند مسلمان که فلسفه‌ی غربی به طورجدی در مدارس تدریس می‌شود، بسیاری از معلمان و فلاسفه‌ی مسلمانی که می‌خواهند ابزارها و طرقی برای دفاع از دین از نقطه‌نظر فلسفی غرب بیابند به آثار بارکلی متوسل می‌شوند و از همین رو بارکلی در این منطقه از جهان اسلام کاملاً مشهور و پرآوازه است.

 

فرانسوا ـ ماری ولتر (1964 ـ 1778 میلادی)

ولتر یکی از مشهورترین فلاسفه و مقاله‌نویسان فرانسوی بود، با نوشتن مقالات و مطالبی بر ضد استبداد و در دفاع از حقوق فردی به شهرت رسیده بود. وی با آن که در یک کالج یسوعی تحصیل کرده بود، از جمله‌ی آزاداندیشان شد و در واقع یکی از نمونه‌های اعلای آزاداندیشان اروپایی قرن دوازدهم / هجدهم و سیزدهم / نوزدهم بود که به مخالفت با دین برخاسته‌ بودند. ولتر هم نمایشنامه‌هایی برای تئاتر می‌نوشت و هم رسالاتی فلسفی تألیف می‌کرد، ولی هم مخالفان فلسفی و هم مخالفان ادبی‌اش از آثار او به خاطر حملاتش به دین انتقاد می‌کردند. سرانجام وی چندی به انگلستان تبعید شد و در همان جا در حالی که علایق فلسفی‌اش ژرفای بیشتری یافته بود، در سال 1734 نامه‌های فلسفی را در مخالفت با مکاتب موجود فلسفی و مذاهب مستقر نوشت. او در اواخر عمرش در سوئیس سکونت گزید و در همان جا چشم از جهان فروبست. مهم‌ترین اثر فلسفی او بی‌تردید ساده‌لوح است که یکی از شاهکارهای ادبی زبان فرانسوی نیز به شمار می‌آید.

 

ولتر نزد آزاداندیشان و عقلی‌مشربان به عنوان قهرمان بزرگ آزادی بشر در مقابل تعصب دینی و پرچمدار عقل و خرد در مقابله با اوامر و القائات کلیسا شهرت داشت. در واقع برخی از تجددطلبان مسلمان نیز مجذوب او شده‌ بودند، زیرا گمان می‌کردند که می‌توانند از حملات او به مسیحیت برای دفاع از تعابیر عقلی مشربانه‌ی خودشان از اسلام در مقابل حملات بعضی نویسندگان و هیئت‌های تبلیغی مسیحی استفاده کنند. ولتر چیزهایی درباره‌ی اسلام می‌دانست و مط