خيام و اسرار هستى / دكتر غلامحسين دينانى ـ بخش دوم و پاياني

1393/2/29 ۰۹:۱۹

خيام و اسرار هستى / دكتر غلامحسين دينانى ـ بخش دوم و پاياني

البته كسانى اظهار ترديد كرده، گفته‏اند رابطه ‏ميان «مرگ» و آنچه پرسش از «معنى زندگى» خوانده مى‏شود، چندان روشن و آشكار نيست؛ زيرا اگر مسئله مرگ با پرسش از معنى زندگى ارتباط محكم و ضرورى داشته باشد، بايد در فرض‏مخالف آن كه هميشه زنده بودن انسان را مجسم مى‏سازد، جايى براى پرسش از معنى زندگى‏وجود نداشته باشد. در حالى كه به نظر مى‏رسد در فرض جاودانگى و هميشه زنده بودن انسان‏نيز هنوز مى‏توان از معنى زندگى پرسش كرد و درباره آن انديشيد. شايد شاعر خوش‏ذوق به‏همين مسئله اشاره كرده آنجا كه گفته است:

 

 

 

البته كسانى اظهار ترديد كرده، گفته‏اند رابطه ‏ميان «مرگ» و آنچه پرسش از «معنى زندگى» خوانده مى‏شود، چندان روشن و آشكار نيست؛ زيرا اگر مسئله مرگ با پرسش از معنى زندگى ارتباط محكم و ضرورى داشته باشد، بايد در فرض‏مخالف آن كه هميشه زنده بودن انسان را مجسم مى‏سازد، جايى براى پرسش از معنى زندگى‏وجود نداشته باشد. در حالى كه به نظر مى‏رسد در فرض جاودانگى و هميشه زنده بودن انسان‏نيز هنوز مى‏توان از معنى زندگى پرسش كرد و درباره آن انديشيد. شايد شاعر خوش‏ذوق به‏همين مسئله اشاره كرده آنجا كه گفته است:

ترسم اى مرگ نيايى تو و من پير شوم

آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم

در اين بيت، شاعر برخلاف غالب مردم سخن گفته، يك موضع جديد و تازه اتخاذكرده است. بيشتر مردم از مرگ مى‏ترسند و از بى‏وفايى روزگار و ناپايداربودن آن گله وشكايت دارند، در حالى كه اين شاعر از نيامدن مرگ مى‏ترسد و از هميشه زنده بودن ابراز انزجار و ناآرامى مى‏كند. به اين ترتيب مى‏توان گفت اگر در نظر بيشتر مردم ميان مرگ و بى‏معنى بودن زندگى، رابطه‏اى وجود داشته باشد، در نظر اين شاعر ميان هميشه زنده بودن، وبى‏معنايى نوعى رابطه ديده مى‏شود.

ترديدى نمى‏توان داشت كه اگر كسى در هميشه زنده بودن خود بى‏معنايى ببيند، به سوى ‏مرگ مى‏شتابد و آن را معنى‏دار مى‏شناسد. همه كسانى كه با خودكشى به سوى مرگ رفته‏اند وآن را يگانه راه نجات شناخته‏اند، در زمره اشخاصى هستند كه هميشه زنده بودن را يك امر بى‏معنى دانسته‏اند. اگر چنين باشد، مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه بى‏معنى بودن زندگى،سخت‏ترين و سهمگين‏ترين پديده‏اى است كه بشر مى‏تواند با آن روبرو گردد.

سؤالى كه اينجا مطرح مى‏شود، اين است كه: بى‏معنى بودن چگونه پديد مى‏آيد و چگونه مى‏توان از آن‏ دورى جست؟ ترديدى نمى‏توان داشت كه بى‏معنى بودن، سلب معنى‏دار بودن است و براى‏اينكه معنى‏دار بودن زندگى معلوم گردد، بايد ماهيت زندگى روشن و آشكار بوده باشد. درك‏ماهيت زندگى از كارهاى فلسفه به شمار مى‏آيد و اگر معنى‏دار بودن زندگى به درك ماهيت آن‏بستگى دارد، ناچار بايد گفت، معنى‏دار بودن زندگى از طريق فلسفه امكان‏پذير مى‏گردد.

اكنون با توجه به اينكه تحقق يك ماهيت در جهان واقعى و نفس‏الأمرى بدون علت ‏فاعلى و غايى امكان‏پذير نيست، به آسانى مى‏توان گفت ماهيت و معنى زندگى نيز بدون ‏درنظر گرفتن هدف و غايت آن، به هيچ وجه صورت تحقق نمى‏پذيرد.

در اينجا دوباره يادآور مى‏شويم كه اگر درك ماهيت زندگى از كارهاى فلسفه است و علم نمى‏تواند به درك آن دست يابد، ادراك غايت و هدف زندگى نيز در قلمرو فلسفه قرارمى‏گيرد. در اينجا ممكن است گفته شود: آيا پيشرفت علوم و تواناييهاى شگفت‏انگيز علم‏نمى‏تواند ما را به درك غايت و هدف زندگى اميدوار سازد؟ در پاسخ بايد گفت: ‏آنچه علم به گونه‏اى شگفت‏انگيز مى‏تواند انجام دهد، اين است كه راه رسيدن به هدف و غايت‏زندگى را نشان مى‏دهد و آسان مى‏سازد؛ ولى هرگز نمى‏تواند به يك انسان بگويد چه هدفى را انتخاب كند و چه غايتى را منظور نظر داشته باشد. علم هرگز نمى‏تواند براى انسان آرمان ‏بيافريند و او را هدفمند سازد.

جامعه انسانى نمى‏تواند بدون آرمان، به فضيلت و تمدن دست يابد؛ اما اينكه منشأ آرمان‏گرايى و فضيلت‏خواهى در كجاست و چرا انسان هميشه در جستجوى فضيلت است و به‏ دنبال آرمان مى‏رود، مسئله‏اى است كه بدون تأمل عقلى و تفكر فلسفى نمى‏توان به بررسى‏آن پرداخت.

 

خيام و زندگي

با توجه به آنچه تا كنون در اينجا ذكر شد، مى‏توان دريافت كه چرا حكيم عمر خيام در ميان مسائل گوناگون فلسفى، به آنچه معنى زندگى خوانده مى‏شود، بيش از هر مسئله ديگرتوجه كرده، با تأمل و ژرف‏انديشى درباره آن سخن گفته است. آنچه در رباعيات اين حكيم‏دردآشنا بيش از هر چيز ديگر مطرح شده، مسئله بغرنج و پيچيدة زندگى است كه به طرق‏مختلف و مضامين گوناگون مورد بررسى قرار گرفته است.

در اينجا ممكن است گفته شود آنچه‏خيام درباره زندگى و معنى يا غايت آن ابراز داشته، به صورت شعر مطرح شده و خود او نيز به ‏عنوان يك شاعر در اين باب سخن گفته است. اين مسئله نيز مسلم است كه شعر جنبه تخيلى‏دارد و آنچه در جهان خيال تحقق مى‏پذيرد، غير از آن چيزى است كه به عالم معقول و مسائل‏فلسفى مربوط مى‏گردد.

در پاسخ بايد گفت فلسفه بيش از آنكه با هر علم و دانش ديگرى ارتباط داشته باشد، به شعر و ادب نزديك است، چنان كه شعر و ادب نيز به فلسفه وابستگى دارد وپيوسته در ميان آنها نوعى داد و ستد برقرار مى‏گردد. شعرى كه درباره جهان هستى سروده‏مى‏شود، به فلسفه‏اى كه روح را با ماده پيوسته مى‏بيند نزديك است، چنان كه افلاطون و هومرنيز با يكديگر بسيار نزديك بوده‏اند.

شعر و فلسفه، دو بُعد از ابعاد هستى انسان را تشكيل مى‏دهند و همواره مى‏توان از يك‏بُعد هستى به بُعد ديگر آن راه يافت. عمر خيام به همان اندازه كه فيلسوف است، ‏شاعر بزرگي نيز شناخته مى‏شود. او انديشه‏هاى فلسفى خود را هم به زبان فلسفه و هم به زبان‏ شعر بيان كرده است. او به خوبى مى‏دانسته است كه بيان معنى زندگى با زبان شعر از مناسبت‏بيشترى برخوردار است. در زندگى انسان ظرافتهايى وجود دارد كه با زبان شعر بهتر مى‏توان‏آنها را ابراز داشت.

با اين همه بايد توجه داشته باشيم كه خيام در پى آرايش سخن خودنيست. صنعت شاعرى نيز به خرج نمى‏دهد و با تخيلات شاعرانه خود را سرگرم نمى‏سازد، بلكه همواره به معانى و امور معقول نظر دارد و مى‏كوشد آنها را به ساده‏ترين صورت ابراز واظهار دارد؛ اما البته كسانى كه امور معقول و ژرف را به زبان ساده و روان مطرح مى‏سازند،همواره در معرض خطر قرار مى‏گيرند و از آسيب اشخاص خام‏انديش و كوتاه فكر در امان‏نخواهند بود.

در تاريخ درازمدت فلسفه، كمتر فيلسوف بزرگ و ژرف‏انديشى را پيدا مى‏كنيم كه ‏از طعن طاعنان و گزند كوته‏انديشان در امان مانده باشد. شايد بتوان گفت در ميان انديشمندان ‏بزرگ، حكيم عمر خيام بيش از فيلسوفان ديگر مورد حمله و تهمت‏هاى ناروا بوده است؛ زيرا انديشه‏هاى عميق و دغدغه‏برانگيز او به زبان ساده و در قالب رباعى بيان شده و در اختيارمردم كوچه و بازار قرار گرفته است؛ كسانى كه سطوح مختلف و متفاوت زبان را نمى‏شناسند واز لايه‏هاى تو در توى آن آگاهى ندارند در سطح ظاهرى زبان درنگ مى‏كنند و دچاركج‏فهمى مى‏شوند.

لايه‏هاى تو در تو و متفاوت زبان، به مراتب مختلف و گوناگون هستى‏انسان بستگى دارد و هستى انسان از ملك تا ملكوت امتداد مى‏يابد. حافظ شيرين سخن به‏همين مسئله اشاره كرده آنجا كه مى‏گويد:

ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند

هر آن كه خدمت جام جهان‏نما بكند

خود حافظ نيز در معرض تير تهمت قرار گرفته، از طعن طاعنان كج‏انديش بركنار نمانده است. زبان او از سنخ همان زبانى است كه خيام با آن سخن گفته و راه او نيز همان‏راهى است كه بزرگان اهل معرفت در آن گام برداشته‏اند.

زبان فارسى گنجينه‏اى گرانبها از معارف است كه از نظر بسيارى از مردم جهان پنهان‏مانده است. گنج در حال پنهانى نيز گنج است و گوهرشناسان كسانى هستند كه از اين گنج‏نصيب دارند و با تلاش و كوشش خستگى‏ناپذير خود سرانجام به آن دست مى‏يابند.

آنچه در رباعيات خيام مطرح شده، گنجينه‏اى از معارف عقلى است كه به زيباترين‏شكل به زيور سخن آراسته شده و در طول قرون در معرض افكار مردم قرار گرفته است. باكمال تأسف بايد گفت در طول اين مدت تفسيرهاى ناپخته و نسنجيده‏اى از اين رباعيات‏به‏منصه بروز و ظهور رسيده است كه با شأن عقلانى خيام مناسبت ندارد. راقم اين سطوركوشيده است تا به اندازه توان خود زنگار كج‏فهمى را از چهره سخنان خيام بزدايد و دين خودرا به اين انديشمند بزرگ در حد مقدور ادا نمايد.

* هستي و مستي (انتشارات اطلاعات)

 

 

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: