داستان تال مغربی مشاهده نسخه

در حال حاضر تنها صفحات ابتدا و انتهای نسخه قابل نمایش است.

از ناشناس. داستان نقالی از حماسه‌های دینی است. داستان «تال مغربی» را به تحریری دیگر در اسلام‌آباد (مشترک، 6/1195 «هفده غزا») دیده‌ام. نسخۀ در دست آغاز می‌شود با: پیامبر در مسجد مدینه نشسته بود، که ناگاه غوغایی شنید. گروهی بودند و «پیری» که دستهایش از پشت بسته و سر بریده‌ای در گردن او آویخته بودند. پیر را نزد ایشان بردند و گفت: من وزیر «تال مغربی»ام، که همراه پسرانم مسلمان شدیم. «تال» مرا نزد خود خواست. چون از آیین خود برنگشتیم، پسرم را کشت و چنین نزد شما فرستاد. پیامبر داوطلب خواست، «سلمان فارسی» داوطلب شد که نامۀ ایشان را در دعوت «تال» به اسلام و اعزام خانواده‌اش به وی برساند. «سلمان» به همراه غلامش «بشیر» به راه افتاد. پس از پیمودن 21 روز راه به «دریای مغرب»، به شهر ویران شدۀ سپاهیان «تال مغربی» رسیدند. به کمک «پیری» از آن دریا گذشته به «قلعۀ تال» رسیدند. سلمان اجازت خواسته به درونش رفته، نامه را به «تال» دادند. نگهبانان مجلس بر «سلمان» تاختند. «سلمان» یکصد تن را بکشت و جنگ‌کنان و زخمی کاخ را رها کرد. جبرائیل به پیامبر خبر رساند و «مولای متقیان» و «دلدل» و «قنبر» به سوی مغرب راه افتادند و به یک چشم بهم زدن به دریای مغرب رسیدند (چکیدۀ 10 صفحه آغاز داستان). در پایان «تال مغربی» به دست حضرت کشته و «دختر تال» به غلام داده می‌شود. 
آغاز:   قصۀ تال مغربی... اما راویان اخبار و ناقلان آثار چنین روایت کرده‌اند، که روزی سیدکاینات و خلاصۀ موجودات... 
انجام:   ... مشرکان غمگین شدند و مؤمنان و دوستان همه شاد شده و خرم شدند، که الهی حاضران این مجلس را و شنوندگان از دور و نزدیک همه شاد و خرم به مراد دل برسند و نویسنده... 

 

خرید فایل اسکن

اشتراک گذاری:

مشخصات

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: