صفحه اصلی / مقالات / آفریقا 9 /

فهرست مطالب

آفریقا 9


نویسنده (ها) :
آخرین بروز رسانی : یکشنبه 17 شهریور 1398 تاریخچه مقاله

4. بافت‌ قومی‌ الوس‌ چغتای‌

استیلای‌ مغول‌ بر آسیای‌ مركزی‌ در سدۀ 7ق‌/ 13م‌، بدون‌ تردید حادثه‌ای‌ مهم‌ در تاریخ‌ تشكلهای‌ قومی این‌ منطقه‌ بوده‌ است‌ و این‌ امر برای‌ ماوراءالنهریان‌ دورۀ گذاری‌ از تركیب‌ قومی‌ پیش‌ از چغتایی‌ به‌ تشكل‌ قومی‌ ازبك‌ به‌ شمار می‌رود. تغییرات جمعیتی‌ و مهاجرتهایی‌ كه‌ با حركت‌ نظامی‌ چنگیزیان به‌ ماوراءالنهر و خوارزم‌ همراه‌ بود و گروههایی‌ از تیره‌های‌ گوناگون تركی‌ و مغولی‌ را به‌ منطقه‌ وارد ساخت‌، با دو موج‌ دیگر از مهاجرت این‌ اقوام‌ در سده‌های‌ پسین‌ تداوم‌ یافت‌. 
با توجه‌ به‌ تنوع‌ بسیار در تیره‌های‌ مهاجر و شركت‌ داشتن‌ تیره‌های‌ متعدد در كوچهای‌ مختلف‌، تلاش‌ در جهت‌ روشن‌ كردن‌ اینكه‌ در جریان هریك‌ از این‌ كوچها دقیقاً چه‌ قومیتهای‌ جدیدی‌ به‌ بافت‌ جمعیتی منطقه‌ راه‌ یافته‌اند، امری‌ بسیار دشوار خواهد بود. 
در بررسی تیره‌های‌ مهاجری‌ كه‌ در موج‌ نخست‌ مهاجرت‌ به‌ روزگار كشورگشاییهای‌ چنگیز به‌ باختر درآمده‌اند، پاره‌ای‌ آگاهیهای‌ عمومی‌ از جامع‌التواریخ‌ رشیدالدین‌ فضل‌الله‌ به‌ دست‌ می‌آید كه‌ می‌توان‌ آن‌ را با بهره‌گیری‌ از اطلاعات‌ پراكنده‌ در دیگر منابع‌ تكمیل‌ ساخت‌. همچنین‌ اگر آن‌ بخش‌ از مندرجات‌ تُزوكات‌ تیموری‌ (ص‌ 308) را كه‌ به‌ شمارش‌ قبایل‌ تركی‌ ـ مغولی اختصاص‌ یافته‌، برگرفته‌ از مستندی‌ قابل‌ اعتماد بپنداریم‌، می‌توان نتیجه‌ گرفت‌ كه‌ در موج‌ نخست‌ مهاجرت‌، حدود 40 تیره‌ از این‌ قبایل‌ در حوزۀ حكومت‌ تیمور (عمدتاً مشتمل‌ بر ماوراءالنهر) جای‌ گرفته‌ بودند كه‌ در میان‌ آنها نام‌ تیره‌هایی‌ چون‌ بَرُلاس‌، جلایر، سُلدوز، اَرلات‌ و قِپچاق‌ دیده‌ می‌شود. 
اینك‌ باید به‌ وجود كشمكشی‌ دائمی‌ بر سر شیوۀ زیستی‌ در میان‌ این جمعیت‌ مهاجر اشاره‌ كرد؛ چه‌، برخی‌ از مهاجران‌ بر تداوم‌ در شیوۀ كوچندگی پای‌ می‌فشردند و گروهی‌ دیگر زندگی‌ یكجانشینی‌ مردمان‌ بومی‌ را ترجیح‌ می‌نهادند. چنین‌ می‌نماید كه‌ برتری‌ از آن‌ كوچ‌گرایان بود و این‌ گرایشِ غالب‌ از یك‌سو منطقه‌ را به‌ سمت‌ ناآبادانی‌ سوق‌ داده‌، از سویی‌ دیگر پایه‌های‌ حكومت‌ چغتایی‌ را كه‌ مظهر گرایندگان‌ به‌ آبادانی‌ بود، به‌ سستی‌ كشانید (برای‌ تحلیلی‌ در این‌باره‌، نك‍ : استرویوا، 200-226). همین‌ برهم‌ خوردن‌ توازن‌ قدرت‌ در سرزمین‌ چغتایی‌ خود عاملی‌ مؤثر بود كه‌ مقدمات موج‌ دومِ مهاجرت‌ مغولی‌ ـ تركی‌ را به‌ این‌ منطقه‌ فراهم‌ آورد. در این‌ مرحله‌ مسیر مهاجرت‌ نه‌ از خاور، بلكه‌ از قلمرو مغولان‌ اردوی‌ زرین‌ به‌ سمت‌ جنوب‌ بود. 
از سدۀ 8ق‌/ 14م‌ نشانه‌هایی‌ در دست‌ است‌ كه‌ یك‌ جریان‌ مهاجرت‌ را از دشت‌ قپچاق‌ به‌ ماوراءالنهر نمایان‌ می‌سازد؛ چه‌، در روزگار امیر تیمور (حك‍ 771-807ق‌) جمعیت‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ از كوچندگان‌ شمال‌ در سرزمین‌ ماوراءالنهر جای‌ گرفته‌ بودند. این‌ گروههای‌ مهاجر از الوس‌ جوچی‌ (الوس‌ ازبك‌) كه‌ در آن‌ روزگار از سوی ماوراءالنهریان‌، ازبك‌ نامیده‌ می‌شدند، با تواناییهای‌ فراوان‌ خود در جنگاوری‌، نه‌ تنها حضور خود را نزد حكمرانان‌ آن‌ سامان موجه‌ ساخته‌ بودند، بلكه‌ با همین‌ مشخصه‌ یاد خود را در تاریخ‌ منطقه‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌اند. نظام‌الدین‌ شامی‌ در وصف‌ یكی‌ از جنگهای‌ تیمور با امیران‌ محلی‌، از جوانی‌ «ازبكی‌» سخن‌ به‌ میان‌ آورده‌ كه‌ با شجاعتی‌ كم‌نظیر در ركاب‌ امیر موسی‌ (دشمن‌تیمور) شمشیر می‌زده‌ است‌ (ص‌ 39؛ نیز نك‍ : شرف‌الدین‌، گ‌ 119ب‌، نیز نسخه‌ بدل‌ در ص‌ 1023). چنانچه‌ مأخذ بخشهایی‌ از تزوكات‌ تیموری‌ (ص‌ 26، 86، 104)، را معتبر انگاریم‌، سیاق‌ عبارات‌ بر آن‌ گواهی‌ دارد كه‌ در آستانۀ حكومت‌ یافتن‌ تیمور، ازبكان‌ در ماوراءالنهر نفوذی‌ به‌ هم‌ رسانده‌ بوده‌، و قلعه‌هایی‌ از خود داشته‌اند و از آنجا كه‌ این‌ نفوذ با منافع‌ یكجانشینان‌ آن‌ سامان‌ تعارض‌ داشته‌، تیمور به‌ طاعت‌ درآوردن‌ این‌ مهاجران‌ ازبك‌ را از نخستین‌ پیروزیهای‌ خود شمرده‌ است‌. 
به‌هرحال تیمور خود نیز جنگاوریِ ازبكان‌ را نادیده‌ نگرفته‌، و یكی‌ از سرداران‌ بنام‌ او تومن‌تیمور جنگجویی‌ از ازبكان‌ بوده‌ است‌ (نك‍ : منتخب‌، 94؛ شرف‌الدین‌، گ‌ 157ب‌، 160ب‌). به‌ گزارش‌ میرخواند به‌ روزگار تیمور مقرر شد تا از قلعه‌ای‌ «چهارصد خانه‌كوچ‌ ازبك‌» پاس‌ بدارند (6/ 323). همچنین‌ در نامه‌ای‌ از سلطان‌ احمد جلایر خطاب‌ به‌ ایلدرم‌ بایزید سلطان‌ عثمانی‌، مقدمۀ سپاه‌ تیمور «جماعت‌ ازبكیه‌» خوانده‌ شده‌ است‌ (نك‍ : اسناد...، 81، نیز 83: همین‌ معنی‌ در پاسخ‌ سلطان‌ بایزید). 
با بررسی‌ منابع‌، سیاست‌ تیمور را در قبال‌ ازبكان‌ می‌توان‌ چنین‌ ترسیم‌ كرد كه‌ وی‌ در كنار اقدامات‌ اساسی‌ خود در جهت‌ مطیع ساختن این‌ اقوام‌ مهاجر، حضور آنان‌ را در شمار فرمانبرداران‌ خود پذیرا گردید و آنان‌ را از حقوق‌ برابر برخوردار ساخت‌ (نك‍ : نظام‌الدین‌، 140: تجلی‌ این‌ سیاست‌ در یك‌ داستان‌). البته‌ دربارۀ شمار جمعیت‌ این‌ ازبكان‌ مهاجر نباید مبالغه‌ كرد؛ چه‌، منابع‌ تاریخی‌ بازمانده‌ از آن‌ روزگار، همچون‌ گزارش‌ كلاویخو سفیر اسپانیا به‌ دربار تیمور (1403-1406م‌) و نیز برخی‌ از تقاویم‌ عثمانی‌، بدون‌ ذكر نام‌ قومیِ ازبك‌، مردمان‌ ساكن‌ در آن‌ سوی‌ آمودریا را به‌طور عام‌ چغتایی‌ نامیده‌اند (نك‍ : كلاویخو، 208، 216؛ «تقاویم‌...»، 24,20؛ نیز منتخب‌، 256،جم‍ ؛ ابن‌عربشاه‌، 7، 26، جم‍‌). 

به‌هرترتیب‌، در دهه‌های‌ پایانیِ حكومت‌ سلسلۀ تیموری‌، از نو اضطرابات و كشمكشهای‌ داخلی‌ میان كوچ‌گرایان‌ و گرایندگان‌ به‌ یكجانشینی‌ شدت‌ پذیرفت‌ و بار دیگر زمینه‌ را برای‌ موجی‌ نوین‌ از مهاجرت كوچندگان‌ و در پیِ آن‌ برای‌ یك‌ انتقال‌ قدرت‌ در منطقه‌ مساعد كرد. 

ج‌ - نضج‌گیری‌ تشكل‌ قومیِ ازبك‌

1. قومیت ازبك‌ در عصر شیبانی‌

آغاز فرمانروایی‌ شیبانیان‌ در آسیای‌ مركزی‌، مقارن‌ با بروز پاره‌ای‌ تحولهای‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ در منطقه‌ بود كه‌ تشكلهای‌ قومی‌ را نیز وارد مرحله‌ای‌ جدید ساخت‌. از دیدگاه‌ سیاسی در سدۀ 9ق‌/ 15م‌ وقایعی‌ همچون‌ فروپاشی‌ اردوی‌ متحد زرین و سپید و تقسیم‌ قلمرو به‌ خان‌نشینهای‌ متعدد، با ضعف‌ روزافزون‌ دولت‌ چغتایی‌ در جنوب‌ همزمان‌ بود. 
در سده‌های‌ 9 و 10ق‌/ 15 و 16م‌ هنوز این‌ سنت‌ كه‌ مردمان‌ اردوهای‌ زرین‌ و سپید به‌ عنوان‌ تشكیل‌دهندگان‌ یك‌ واحد بزرگ‌ ملی‌ الوس‌ ازبك خوانده‌ شوند، وجود داشته‌ است‌ (مثلاً نك‍ : اسفزاری‌، 2/ 210؛ میرخواند، 6/ 598؛ فضل‌الله‌، 85، 153)؛ اما نام‌گذاریهای‌ ناظر بر تقسیمات‌ نوین‌ سیاسی‌ نیز به‌تدریج‌ در حال‌ دگرگون‌ كردن‌ ساختار تقسیمات‌ قومی‌ در منطقه‌ بود. در خلال‌ همین‌ دو سده‌، تشكلهای‌ سیاسی‌ ـ قومیِ «نوقای‌» در منطقه‌ای‌ گسترده‌ از قلمرو پیشین‌ اردوی‌ زرین‌ و «قزاق‌» در بخشی‌ پر وسعت‌ از قلمرو پیشین‌ اردوی‌ سپید پای‌ گرفت‌. نیم‌نگاهی‌ به‌ این‌ تقسیمات نوین‌ و نیم‌نگاهی به‌ خاطرۀ الوس‌ متحد ازبك‌ وقایع‌نگاران‌ را در دو سدۀ 9 و 10ق‌ بر آن‌ می‌داشته‌ است‌ تا از مردمان‌ قزاق‌، با تعبیر «ازبكِ قزاق‌» سخن‌ به‌ میان‌ آورند (مثلاً نك‍ : دوغلات‌، 146؛ روملو، 242؛ فضل‌الله‌، 141، 211، جم‍‌). در واقع‌ احساس‌ این‌ پیوند میان‌ قومیت‌ قزاق‌ و الوس‌ متحد ازبك‌ چنان‌ پایدار بود كه‌ تا سدۀ 19م‌ هنوز مردم‌ قزاق‌، از اطلاق‌ نام‌ ازبك به‌ خود ابایی‌ نداشتند و ازبكان‌ ماوراءالنهری‌ را خویشاوندانی‌ نزدیك‌ می‌شمردند (نك‍ : شاكریم‌، 59؛ پاشینو، 155-156، 220). گزافه‌ نیست‌ اگر گفته شود بقایای‌ این‌ احساس‌ را هم‌ امروز نیز در میان‌ مردم‌ قزاق‌ می‌توان‌ دید. 
در واپسین‌ دهه‌های‌ بازمانده‌ از عمر اردوی‌ متحد زرین‌ ـ سپید، ابوالخیر خان‌ فرمانروایی‌ از اولاد شیبان‌ فرزند جوچی‌، حكومت‌ خود را در بخشهایی‌ وسیع‌ از سرزمینهای‌ شرقی‌ الوس‌ جوچی‌ (الوس‌ ازبك‌) گسترش‌ داد و بسیاری‌ از تیره‌های‌ كوچنده‌ را در اردویی‌ واحد گرد هم‌ آورد (برای‌ توضیح‌ دربارۀ تركیب‌ این اردو، نك‍ : احمدوف‌، 26 به‌ بعد). در میان‌ تیره‌های‌ گوناگون‌ این‌ قبایل‌، می‌توان‌ از دورمان‌، قوشچی‌، نایمان‌، قُنقرات‌، ختای‌، اویغور، قارلق‌ و مَنغیت‌ یاد كرد كه‌ بعدها در تشكل‌ ماوراءالنهریِ ازبك‌ نیز اهمیت‌ و تأثیری‌ بسزا داشته‌اند (نك‍ : باخروشین‌، 23).
موج‌ گستردۀ مهاجرت‌ ازبكان‌ به‌ سمت‌ ماوراءالنهر كه‌ باید آن‌ را موج‌ سوم‌ از جریانهای‌ اصلی‌ مهاجرت‌ مغولی‌ ـ تركی‌ به‌ منطقه‌ محسوب‌ داشت‌، با لشكركشی‌ محمدخان‌ شیبانی‌ نوادۀ ابوالخیرخان‌ به‌ قلمرو تیموریان‌ (تثبیت‌ نهایی‌ حاكمیت‌: 920ق‌) آغاز شده‌ است‌ (برای‌ تحلیلی‌ در این‌باره‌، نك‍ : همو، 27) و گزارشگران‌ جنگهای‌ محمدخان‌، از جایگیر شدن‌ جمعیتهای‌ ازبك‌ و مغولان‌ همراهی‌ كننده‌ با آنان‌ در حوزۀ سیردریای‌ سفلی‌ سخن‌ گفته‌اند (نك‍ : بابر، 127,58؛ فضل‌الله‌، 85؛ نیز برای‌ تأیید، نك‍ : مرعشی‌، 69). محمدخان‌ كه‌ خود نسب‌ به‌ جوچی‌ می‌برد، گونه‌ای‌ از برتری‌ نژادی‌ را برای‌ ازبكان‌، البته‌ با كاربرد محدود این‌ عنوان‌ برای جوچی‌تباران‌، در قلمرو خود برقرار كرد و آنان‌ را در رده‌بندیهای‌ لشكری‌ و كشوری‌ در جایگاهی‌ ممتاز قرار داد. تیره‌های‌ مغول‌ از غیر تبار جوچی‌ كه‌ در اردو با ازبكان‌ همراه‌ بودند و مردمان‌ بومی‌ چغتایی‌ در جایگاهی‌ پس‌ از ازبكان‌ قرار می‌گرفتند (نك‍ : فضل‌الله‌، 123-124، 146). 
گفتنی‌ است كه‌ به‌رغم‌ تغییرات‌ مهم‌ سیاسی‌ و قومیِ رخ‌ داده‌ در این‌ سالها، جهانگردانی كه‌ در همان‌ روزگار از ماوراءالنهر و سرزمین‌ شیبانیان‌ سخن گفته‌اند، فرمانبرداران‌ خان‌ شیبانی‌ را هنوز به‌ رسم گذشتگان‌، مردم‌ چغتایی‌ می‌خوانده‌اند (مثلاً نك‍ : دزنو، 255) و در سدۀ بعد است‌ كه‌ اولیا چلبی‌ (2/ 99) و دلاواله‌ (ص‌ 160) از دو قومیت‌ ازبك‌ و چغتایی‌ در كنار یكدیگر یاد كرده‌اند. در همین‌ سدۀ 11ق‌/ 17م‌، قومیتهای دوگانۀ ازبك‌ و چغتایی‌ در شجرۀ ترك‌ ابوالغازی‌ نیز دیده‌ می‌شود و مؤلف‌ اصرار می‌ورزد كه‌ عنوان ازبك‌ جز بر جوچی‌تباران‌ صادق‌ نمی‌آید (نك‍ : ص‌ 174-175، 188). 
محمود بن امیرولی‌، مورخ‌ ماوراءالنهری‌ در بیان‌ آداب‌ درباری‌ ازبكان‌ شیبانی‌ در سدۀ 11ق‌ از سلسله‌ مراتب‌ برتریِ قبایل‌ سخن‌ گفته‌، و پس‌ از دودمان خانی‌ (ازبكان‌ جوچی‌ تبار)، قبیله‌های‌ سه‌گانۀ دورمان‌، قوشچی‌ و نایمان‌ را جای‌ داده‌، و آنها را الوسات‌ ثلاثه‌ خوانده‌، و در مراتب‌ پسین‌ سخن‌ از قبایلی‌ چون‌ قنقرات‌، قارلق‌، منغیت‌ و ختای‌ به‌ میان‌ آورده‌ است‌ (نك‍ : ص‌ 390-391). 
در سدۀ 12ق‌/ 18م‌ كاربرد نام‌ قومیِ ازبك‌ با گونه‌ای‌ از تسامح‌ و كنارنهادن‌ سختگیری‌ نسب‌شناسانی‌ چون‌ ابوالغازی‌ در مصادیق‌ آن‌، تعمیم گسترده‌ای یافته‌، بر مجموعه‌ای‌ از تیره‌های‌ مغولی‌ ـ تركی‌ كه‌ هنوز بخش مهمی‌ از ممیزات‌ فرهنگی‌ خود از بومیان‌ و ازجمله‌ تقسیمات‌ قبیله‌ای‌ را حفظ كرده‌ بودند، اطلاق‌ می‌گردید. بازتاب‌ مستقیم‌ این‌ تعمیم‌، تدوین‌ نسب‌ نامه‌های‌ ازبك‌ با این‌ مبنای‌ مشترك‌ است‌ كه‌ شمار بسیاری‌ از تیره‌ها را تنها شاخه‌هایی‌ گوناگون‌ از قومیت‌ واحد ازبك‌ بشمارند (نك‍ : همین‌ بخش‌، شم‍ 2). اندیشۀ قومیت‌ تعمیم‌ یافتۀ ازبك‌ و جای‌ گرفتن‌ این‌ نام‌ قومی‌ در كنار نام‌ دیگر تشكلهای‌ كلان‌ اقوام‌ ترك‌ چون‌ قزاق‌، تركمن‌ و قراقالپاق‌، در آثار تاریخی‌ سدۀ 12ق‌ دیده‌ می‌شود (نك‍ : محمدكاظم‌، 2/ 588)، اما محمد كاظم‌ از بومیان‌ یكجانشین‌ ماوراءالنهر و خوارزم‌ با تعابیر چغتاییان‌ و خوارزمیان‌ یاد می‌كرده‌، و عنوان‌ ازبك‌ را تا این‌ اندازه‌ تعمیم‌ نمی‌داده‌ است‌ (نك‍ : 2/ 789). 

2. نگرشی‌ بر نسب‌ نامه‌های‌ ازبك‌

از دیرباز شناخت‌ انساب‌ و قبایل‌ نزد تركان‌ و مغولان‌ امری‌ متداول‌ بوده‌، و بازتاب‌ این‌ سنت‌ در باستانی‌ترین‌ ادبیات‌ تركی‌ و مغولی‌ دیده‌ می‌شود. به‌طور طبیعی‌، به‌ همان اندازه‌ كه‌ پرداختن‌ به‌ تقسیمات‌ قبیله‌ای‌ در فرهنگ كوچندگان‌ اهمیت‌ داشت‌، با خو گرفتن‌ انسانها به‌ زیست‌ یكجانشینی‌، این‌ ویژگی‌ روی‌ به‌ فراموشی‌ نهاده‌ است‌. به‌ عنوان‌ نتیجه‌ای طبیعی‌ از پدیدآمدن‌ یك‌ الوس‌ تحت‌ فرمان‌ خانان‌ شیبانی‌ و نیاز به‌ مستحكم‌ ساختن‌ روزافزون‌ این‌ تشكل‌ سیاسی‌ ـ قومی‌، بیراهه‌ نیست‌ كه‌ اگر زمینه‌های‌ نخستین‌ نسب‌ نامه‌های‌ ازبك‌، حتی‌ به‌ اردوی‌ شیبانیان‌ در دشت‌ قپچاق‌ بازگردانیده‌ شود، اما واپسین افزوده‌ها و تدوین‌ نهایی‌ آنها در حدود سدۀ 12ق‌/ 18م‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. 
در تدوین نسب‌نامه‌ها، با استناد به‌ حدیثی‌ منتسب‌ به‌ پیامبر(ص‌)، عدد 92 به‌ عنوان‌ عدد نمادین‌ برای‌ تیره‌های‌ ازبك‌ مطرح‌ گردیده‌ است‌، اما در عمل‌ همواره‌ مطابق‌ ساختن‌ شمار تیره‌ها با رقم‌ نمادین‌ 92 دچار اشكال‌ بوده‌ است‌. 
اصلی‌ترین‌ نسب‌نامه‌، متنی با عنوان‌ نسب‌نامۀ اوزبك‌ ( اوزبكیه) از گردآورنده‌ای ناشناس‌ است‌ كه‌ نسخۀ خطی‌ آن‌ (كتابت شده‌ در 1315ق‌) در خزانۀ آكادمی‌ علوم‌ ازبكستان‌ نگهداری می‌شود (نك‍ : «مجموعه‌...»، شم‍ 6991). نسخه‌ای‌ دیگر از همین متن‌ در نیمۀ نخست‌ سدۀ 19م‌ مورد استفادۀ خانیكوف‌ جهانگرد روسی‌ قرار گرفته‌ است‌ كه‌ با نسخۀ خطی‌ تاشكند در ضبط نامها تفاوتهایی‌ دارد (نك‍ : هاورث‌، II/ 10-11؛ قایداروف‌، 210).
نسب‌نامۀ دوم‌، متنی‌ با عنوان‌ اسامی‌ نود و دو فرقۀ اوزبك‌ باز از گردآورنده‌ای‌ ناشناس‌ است‌ كه‌ نسخۀ خطی‌ آن‌ (كتابت‌ شده‌ در نیمۀ دوم‌ سدۀ 19م‌) در همان‌ كتابخانه‌ یافت‌ می‌شود (نك‍ : «مجموعه‌»، شم‍ 4188؛ برای‌ مقایسه‌ای‌ میان‌ این‌ دو نسب‌نامه‌، نك‍ : قایداروف‌، همانجا). 
سرانجام‌ باید از شمارش‌ 92 تیرۀ ازبك‌ در مقدمۀ سلیمان‌ بخاری‌ (ص 6) بر كتاب‌ لغت‌ چغتای‌ و تركی‌ عثمانی‌ (پایان‌ تألیف‌ در 1300ق‌/ 1882م‌) به‌ عنوان‌ منبعی‌ مستقل‌ سخن‌ گفت‌ كه‌ عاری‌ از برخی‌ بی‌دقتیها نیست‌، چنانكه‌ نام‌ دو تشكل كلان‌ قزاق‌ و قراقالپاق‌ را در شمار 92 تیرۀ ازبك‌ آورده‌است‌. 
در سدۀ 13ق‌/ 19م‌، وامبری‌ خاورشناس‌ مجار، برپایۀ آگاهیهای‌ گردآوردۀ خود در منطقه‌، در یادداشتی‌ دربارۀ تیره‌های‌ ازبك‌، از 32 فرقه‌ سخن‌ گفته‌، و نام‌ آنها را به‌ تفصیل‌ آورده‌ است‌ (نك‍ : سیاحت‌...، 440؛ به‌ تبع‌ او كستنكو، 207؛ هاورث‌، II/ 12). این‌ تقسیم‌بندی‌ 32 فرقه‌ای‌ شاید در نیمۀ نخست‌ سدۀ 13ق‌ از رواجی‌ برخوردار بوده‌ باشد، اما با توجه‌ به‌ تداول‌ و رواج‌ استنساخ‌ نسب‌نامه‌های‌ 92 فرقه‌ای‌ در همان‌ سده‌، نباید به‌طور اصولی‌ دامنۀ رواج‌ آن‌ فراگیر تلقی‌ گردد. در این‌ تقسیم‌ 32 فرقه‌ای‌، نام‌ برخی‌ از شاخه‌های‌ فرعی‌ در كنار قبایل‌ اصلی‌ ثبت‌ گردیده‌، و نام‌ بسیاری‌ از تیره‌های‌ اصلی‌ از قلم‌ افتاده‌ است‌. به‌ عنوان‌ نمونه‌ باید از تیرۀ پرسابقه‌ و متنفذ ارلات‌ یاد كرد كه‌ در همان‌ سدۀ 13ق‌ نیز در ماوراءالنهر از شهرت‌ كافی‌ برخوردار بوده‌ است‌ (نك‍ : ابوطاهر، 52؛ نیز دربارۀ برخی‌ از تیره‌های‌ ازبك‌ یاد شده‌ در نسب‌شناسی‌ قزاقان‌، نك‍ : شاكریم‌، 59-60). قراینی‌ چون‌ تراكم‌ بیشتر گزارشهای‌ وامبری‌ در مسائل‌ مربوط به‌ خان‌نشین‌ خیوه‌، ذكر نامهای‌ 32 تیره‌ در باب‌ سخن‌ از بافت‌ جمعیتی‌ خیوه‌، یادكردن‌ از تیرۀ قنقرات‌ یعنی‌ قبیله‌ای‌ كه‌ خانان‌ وقت‌ خیوه‌ از آن‌ تبار بوده‌اند، به‌ عنوان‌ نخستین‌ تیره‌، و برخی‌ قراین‌ دیگر ما را بر آن‌ می‌دارند تا تقسیم‌بندی‌ وامبری‌ را یك‌ تیره‌بندی‌ فرعی‌ از قبایل‌ ازبك‌ ساكن‌ در قلمرو خان‌نشین‌ خیوه‌ در عصر او بپنداریم‌. 

3. واپسین گامها در تعمیم‌ نام‌ قومیِ ازبك‌

در منابع‌ مردم‌شناختی‌ آسیای‌ مركزی‌، در تبیین‌ فرایند شكل‌گیری‌ ملیت‌ ازبك‌، بر این‌ نكته‌ اشارت‌ می‌رود كه‌ این‌ جریان‌ یكی‌ از مهم‌ترین‌ مراحل‌ خود را در دهه‌های‌ آغازین‌ سدۀ 20م‌ پیموده‌ است‌. تا پیش‌ از مرحلۀ یاد شده‌، مردمانی‌ كه‌ هم‌اكنون‌ ازبك‌ نامیده‌ می‌شوند، به‌ 3 گروه‌ بزرگ قوم‌شناختی‌ تعلق‌ داشتند: گروه‌ نخست‌ مردمانی‌ واحه‌نشین‌ بودند كه‌ از گذشته‌ای دور، گونه‌ای‌ زیست‌ یكجانشینی‌ را برگزیده‌، و تقسیمات قبیله‌ای‌ را به كلی‌ به‌ فراموشی‌ سپرده‌ بودند. اشتغال اصلی‌ این‌ مردمان‌، كشاورزی‌ و تجارت‌ بود. گروه‌ دوم‌ جمعیتی‌ نیمه‌ كوچنده‌ از اخلاف‌ قبایل‌ تركی‌ پیش‌ از چغتایی‌ و نیز مهاجران‌ مغولی‌ ـ تركی‌ عصر چغتایی‌ بودند كه‌ غالباً به‌ دامپروری‌ اشتغال‌ می‌ورزیدند. این‌ مردمان‌ سنت‌ تقسیمات‌ قبیله‌ای‌ را در میان‌ خود حفظ كرده‌ بودند و خود را غالباً با نام‌ عمومی‌ «ترك‌» می‌خواندند. گروه‌ سوم‌ اخلاف‌ قبایل‌ ازبك‌ مهاجر از دشت قپچاق‌ در آغاز عصر شیبانی‌ بودند كه‌ از سده‌های‌ 10 و 11ق‌/ 16 و 17م‌ با حركتی‌ تدریجی‌ به‌ یكجانشینی‌ روی‌ آوردند و این حركت‌ تا اوایل‌ سدۀ 20م‌ ادامه‌ داشت‌. این‌ گروه‌ نیز غالباً تقسیمات‌ قبیله‌ای‌ را محفوظ می‌داشتند و به‌ویژه‌ در گویش‌ نسبت به‌ دیگر همسایگان‌ خود، دارای‌ ممیزاتی‌ بودند. اشتغال‌ اصلی‌ آنان‌ كشاورزی و پس‌ از آن‌ دامپروری‌ بود (نك‍ : كونونف‌، 9؛ كارمیشوا، 1436؛ نیز برای‌ اطلاعاتی‌ از سدۀ 19م‌، نك‍ : وامبری‌، همان‌، 207؛ برای‌ پیشینۀ نام‌گذاری‌ شهرنشینان‌ به‌ «ترك‌»، نك‍ : كستنكو، 210؛ دنی‌، 338).
در نگاهی‌ تاریخی‌ به‌ عناصر گوناگون‌ تشكیل‌ دهندۀ این‌ 3 دسته، به‌ویژه‌ باید به‌ 3 گروه‌ قومی‌ اشاره‌ كرد كه‌ تا سدۀ 20م‌ كمابیش‌ تشخص‌ قومی‌ خود را حفظ كرده‌اند و آخرین‌ گروههایی‌ هستند كه‌ نام‌ ازبك‌ را بر خود پذیرفته‌اند: 
در رأس‌ اینان‌ باید از قوم‌ «سارْت‌» یاد كرد كه‌ تباری‌ ایرانی‌ داشته‌اند. برپایۀ یادداشتهایی در آثار امیرعلیشیر نوایی و دیگر نویسندگان چغتایی‌ در سدۀ 9ق‌/ 15م‌، می‌توان‌ دریافت‌ كه‌ دست‌كم‌ از آن‌ زمان‌ گونه‌ای‌ تقسیم‌بندی‌ داخلی‌ در الوس‌چغتایی‌ وجود داشته‌ كه‌ مبنای‌ آن‌ تفاوتهایی‌ در زبان‌، فرهنگ‌ و قومیت‌ بوده‌ است‌. در آن‌ دوره‌ ایرانیان‌ پارسی‌ زبان‌ با نام‌ عمومی‌ «سارت‌» در برابر مردمانی‌ یاد شده‌اند كه‌ از آنان‌ به‌ صورتی‌ عام‌ به‌ تعبیر «ترك‌» سخن‌ گفته‌ شده‌ است‌ (برای‌ نمونه‌ها، نك‍ : پاوه‌دكورتی‌، 334؛ نیز نك‍ : بارتولد، «دربارۀ واژۀ...»، 311-310)؛ اما زبان‌ پارسی‌ به‌ مرور در میان‌ سارتها از رواج‌ افتاد و تكلم‌ به‌ تركی‌ جایگزین‌ آن‌ شد (نك‍ : همو، «دربارۀ تعلیم‌...»، 307؛ كونونف‌، همانجا؛ همام‌، 245). در سده‌های‌ اخیر گاه‌ تقابل‌ سارت‌ و ازبك‌ جایگزین‌ تقابل‌ سارت‌ و ترك‌ شده‌ است‌ (مثلاً نك‍ : استرابادی‌، 523؛ نیز قس‌: وامبری‌، «سارتها...»، 207: تقابل‌ سارت‌ و قزاق‌). 
 

صفحه 1 از52

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: